#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_217
*
با هیراد از ویلا خارج شدیم و هیراد رو صندلی کنار ویلا نشست و اشاره کرد که منم بشینم. اخماش هنوز در هم بود.با استرس
انگشتامو شکوندم .کامل چرخید طرفم و گفت :- بین تو و آزاد چیزیه ؟
اخمی کردم و گفتم :
- این حرفا چیه هیراد ؟اصلا به این سوالی که داری میپرسی فکر کردی ؟تو که خیلی خوب از وضعیتم خبر داری و حالا میپرسی بین
من و آزاد چیزیه ؟از تو انتظار نداشتم هیراد .
با اینکه احساس میکردم که قانع شده ولی هنوز اخماش تو هم بود .عصبی گوشه لبشو جوید و گفت :
- حوا رابطتو با آزاد محدودتر کن .
بغض کرده سرمو انداختم پایین .مگه من چیکار کردم ؟هیراد که متوجه ناراحتیم شده بود نوازش گونه دستمو نوازش کرد و گفت :
- ناراحت نباش عزیزم من الان بهت گفتم بهتر از اینه که یه موقع عمو بت بگه .
با ترس به چشاش خیره شدم ...
وای بابا ...
بغضم شدیدتر شد ...
با صدای چرخش لاستیک رو سنگ ریزه های ویلا هر دو اتوماتیک وار چرخیدیم همون سمت با دیدن ماشین پلیس چشمام از تعجب
گنده شد
با تعجب گفتم :
- پلیس ؟اینجا چیکار میکنه ؟
با اخمایی درهم پاشد و گفت :
- نمیدونم بذار برم بپرسم ببینم .
از کنارم پاشد با قدمایی بلند رفت سمتشون منم با تعجب کنار هیراد کشیده شدم مردی از ماشین پیاده شد و روبروی هیراد ایستاد .کارتی
رو درآورد و مقابل هیراد گرفت و گفت :
- سروان رستگار هستم .
هیراد با غرور دستاشو تو جیب شلوارش فرو برد و گفت :
romangram.com | @romangram_com