#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_216
مثل همیشه رو اون تاب قرمز رنگ میشینم و اون از پشت هولم میده.قهقه میزنه و محکم تر هول میده.میدونه که از ارتفاع فراریم.اما
حرصم میده.
اخ ایمان
من انتقام مرگ بی رحمانتو میگیرم.من که ایندم تباه شده و دیگه امیدی به زندگی ندارم.امیدیم داشته باشم دیگه نمیتونم مثل یه دختر
معمولی زندگی کنم.من انتقام مرگتو از عماد میگیرم.من کارم هنوز با عماد تموم نشده...
کاش میشد زنده میشدی ایمان..
باهم انتقام اون اشکامو میگرفتیم از اون عماد لعنتی...
اخر سر نتونستم خودمو کنترل کنمو قطره ی اشکی از گوشه چشمم چکید پایین.با صدای ویبره موبایلم از فکر اومدم بیرون .به اسکرین
گوشی زل زدم.مامان بود حوصله جواب دادن به سوالاشو نداشتم.بعد پنج دقیقه رسیدیم به ویلا.نگاهی به ساعت گوشیم انداختم10:30
بود.رعنا جون با شنیدن صدای چرخش لاسیتکای ماشین تو محوطه ویلا دویید بیرون.با دیدن من کنار ازاد چشماش گنده شد.اما سریع به
خودش مسلط شد و خزید تو اغوشش.ازاد بوسه ای رو موهای رعناجون زد و گفت:
_بهتره بریم داخل مامان،با بابا کار مهمی دارم.
نگاه رعناجون نگران شد اما چشمای بی حس ازاد واقعا ترسناک بود.تاحالا انقدر چشماشو بی حس ندیده بودم.با هم وارد شدیم.باداخل
شدنمون متوجه نگاه همه شدم.کجا بودین؟چجوری ازادو پیدا کردی؟سوالاشون شروع شده بود.ازاد با صدای محکمی گفت:
_این سوالا مهم نیست،پدر من باید باهات خصوصی صحبت کنم.
اقای ازاد با موشکافی نگاش کرد و گفت:
_حتما.
بعد باهم از جاشون پاشدن و از پله ها رفتن بالا.با بالا رفتنشون همه هجوم اوردن سمتم و سوالاشون شروع شد.نگاهم افتاد به نگاه
عصبانی بابا که زوم بود رو من.با دیدن نگاهش رعشه ای افتاد به اندامم.نگاهش دقیقا مثل وقتی بود که فهمید با عماد دوست بود.ترسیده
نگاهمو به هیرا ِد عصبی دوختم.میدونستم که اگه تنها بشیم هیراد باهام چیکار میکنه.هیراد متوجه نگاهم به خودش شد و با صدای محکمی
گفت:
_حوا با من بیا.
ترسیده نگاهمو به چشمای نگران مامان دوختم که پلکاشو به نشونه تائید بازو بسته کرد.با قدمایی لرزون حرکت کردم سمت هیراد.
romangram.com | @romangram_com