#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_215

_چی شده ازاد؟هانی اتفاقی براش افتاده؟
سرش برگشت طرفم.چشماش یه حالتی بود.زمزمه وار گفت:
_به قتل رسیده.
نفسم تو سینه حبس شد.به قتل رسیده؟یعنی کشتنش؟اما چرا؟همین سوالمو به زبون اوردم:
_چرا کشتنش؟
کلافه وار دستی به صورتش کشید و گفت:
_نمیدونم.
رفت سمت سوئیچ و از رو میزچوبی وسط اتاق چنگش زد و گفت:
_بیا بریم.
برقای کلبه رو خاموش کرد و از کلبه خارج شد.با قدمایی اروم رفتم سمت ماشین.این حالشو درک میکردم از دست دادن عزیز خیلی
سخته.
خیلی..........
مخصوصا اگه یکی از دوست داشتنی ترین ادمای زندگیت باشه.
ناخواسته یاد ایمان افتادم.بغضی به اندازه یه گردو نشست بیخ گلوم.دستیگره سرد و مرطوب در ماشین و فشردم و بازش کردم.فکر ایمان
از سرم بیرون نمیرفت.بغ کرده تو صندلی فرو رفتم.برای اینکه از ریزش اشکام جلوگیری کنم چشامو بستم.یاد وقتی افتادم که چطور بی
رحمانه ایمانمو کشت.چطور ارزوهاشو خاک کرد.یاد جمله ای افتادم که با دهن پر خون برام زمزمه کرد و نفسای اخرشو کشید."این روزها..
حس بادکنکی را دارم..
پراز هوا..
محکوم به فنا..
پای از زمین پرچیده..
و..
در اسمان سرگردانم..."
از شدت بغض داشتم خفه میشدم.با اینکه 4سال میگذره که بی رحمانه ازم گرفتنش اما هنوز یادش تو قلبم زندس.هنوز حس میکنم زندس

romangram.com | @romangram_com