#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_214

کسری از ثانیه جامون عوض شد.حالا من رو تخت دراز کشیده بود و ازاد خم شده بود روم!منم فقط دستام جلو صورتم بود تا ضرباتش
به صورتم نخوره بعضی وقتا هم که حواسش پرت میشد ضربه ای بهش میزدم که در مقابل ضربات اون سوسکم نبود!!از خنده زیاد
احساس میکردم لبام از هم کش اومده...با نفس نفس گفتم:
_نامردمحکم نزن تو صورتم.
دستش که تا نصفه اومد بود ضربه رو بزنه از حرکت ایستاد.دستامو از صورتم اوردم پایین که یدفعه خیلی نزدیک به خودم
دیدمش.فاصلم باهاش خیلی کم بود.نفس نفس میزد و نفساش محکم میخورد به صورتم.چشماش برق میزد.زمزمه کردم:
گوشیتو روشن کن خانوادت کلی نگرانت شدن.کامل خم شد روم.یکی میدید فکر میکرد که کامل روم خیمه زده!دست دراز کرد و از عسلی کنار سرم گوشیشو برداشت و مقابل چشمای
متعجب و ترسیدم تابی بهش داد و با شیطنت گفت:
_گوشیمو برداشتم.
چشم غره ای بهش رفتم.گوشیشو روشن کرد.به محض روشن کردن دو دقیقه هم نگذشته بود که شروع کرد به زنگ خوردن.همونجوری
که نگاهش قفل چشمام بود جواب داد.صدای کسی که پشت خط بود واضح نبود.اما قیافه ازاد لحظه به لحظه شوکه تر میشد.یهو با صدای
دو رگه ای گفت:
_مظنون به قتل؟!؟!؟
با چشمایی گشاد شده بهش نگاه کردم.چشاش خالی از حس بود.حالش خیلی بد بود.زمزمه کرد:
_مقتول کیه؟
نمیدونم اونی که پشت خط بود چی گفت که ازاد نگاش ناباور تر از قبل شد با صدای خشداری زمزمه کرد:
_هانی!؟به قتل رسیده؟
شوکه نگاهش کردم.خدای من هانی. یاد چشمای دریاییش افتادم.هانی بی حاشیه ترین فرد تو گروه دانشگاهمون.باورم نمیشد.ناخواسته
قطره اشکی چکید رو صورتم
*
بعدازچند ثانیه گوشی رو اورد پایین.نگاهش هنوز خیره به چشمای من بود ولی انگار اصلا منو نمیدید.زمزنه وار اسمشو صدا
زدم.یکدفعه تکونی خورد و انگار تازه متوجه من شد.به ارومی از تخت پاشد و بلوزش رو که رو زمین افتاده بود برداشت و با یه
حرکت پوشیدش.نمیدونستم اون چیزی که شنیدم راسته یا نه

romangram.com | @romangram_com