#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_212

کسی هنوز متوجه نبود ازاد نشده بود،اما من شدم.چرا رفت؟اون کی بود که عصبیش کرد؟خیلی عصبی بود میترسیدم بلایی سر کسی یا
خودش بیاره.شب شده بود و ازاد پیداش نشده بود.همه به شدت نگرانش بودیم.به کسی حرفی از اون تلفن و عصبی بودنش نزدم.به کسی
نگفتم که هانی عصبیش کرد،اصلا نمیدونستم اسمشو درست شنیدم یا نه!شاید اشتباه برداشت کرده باشم.نگاهی به اقای ادین کردم که
عصبی داشت پذیرایی رو متر میکرد.دلشوره خیلی بدی داشتم.رعنا جون نگاهی به ما که تو پذیرایی نشسته بودیم کرد و با لحن شرمنده
ای گفت:
_واقعا عذر میخوام که بخاطر ازاد سفرتون دلپذیر نبود خواهشا برین تو اتاقتونو استراحت کنین ازاد سابقه اینجور غیب شدنارو داره.
بعد از شب بخیری که به بقیه گفتم بدون توجه به بقیه که هنوز تو پذیرایی نشسته بودن حرکت کردم سمت اتاقم.نگاهی به ساعت دیواری
کردم.2نصف شب بود.احساس میکردم که اتفاق بدی افتاده یا درحال وقوعه.
"و چه میدونستم که....."
با سنگین شدن پلکام به خواب رفتم.با حالت پریشونی از خواب پریدم.نمیدونم چه خوابی دیدم هرچی که بود بد بود اما یادم نبود!نگاهی به
ساعت کردم۸صبح بود.سعی کردم دوباره بخوابم اما خوابم نگرفت.کلافه نشستم رو تخت که یکدفعه یاد ازاد افتادم.به سرعت به طرف
در رفتم و تقریبا پرواز کردم سمت اتاق ازاد.پشت در اتاثش مکثی کردم.صحنه دوشب پیش اومد جلوی چشمام.اب دهنمو قورت دادم و
دستگیره در رو فشردم.حاضر بودم دوباره تو همون حالت ببینمشون اما باشه فقط.....
با تخت خالی ازاد مواجه شدم.روتختی دست نخورده نشون میداد که هنوز برنگشته.نا امید در و بستم و وارد اتاقم شدم. یاد کلبش افتادم
تو یه تصمیم انی یه مانتوشلوار پوشیدم و حرکت کردم سمت پذیرایی.نگاهم افتاد به مامان که جلوی تلویزیون نشسته بود.خبری از بقیه ها
نبود حتما خوابن.نمیدونستم بهش بگم دارم کجا میرم یا نه.نزدیکش شدم و گفتم:
_صبح بخیر مامان.
نگاشو برگردوند سمتم و گفت:
_صبح توام بخیر دخترم،کجا؟شالو کلاه کردی.
خوشم نمیومد دروغ بگم اما مجبور بودم:_مامان دکتر گفت که واسه قفسه سینم خوبه که پیاده روی کنم میرم کمی این اطراف دوری بزنم و زود برمیگردم.
چشاش برقی زد و گفت:
_افرین عزیزم،یچیزی بخور بعد برو.
_چشم فقط ازاد هنوز برنگشته؟

romangram.com | @romangram_com