#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_211

_من بیشتر.
با صدای بوق ماشینی به خودمون اومدیم.لعنتی زیر لب گفت و دوباره راه افتاد.خجالت زده به انگشتای دستم خیره شدم.دست دراز کرد
و دستامو بین دستاش گرفت و بوسه ای روشون کاشت و گفت:
_سنتی،چینی،ایتالیایی،مکزیکی و....کدوم؟
با تعجب گفتم:
_چی؟
سرخوش خندید و گفت:
_کدومشون بریم ناهار بخوریم خانوم کوچولو؟
*_حوا؟یهو با چشمایی گشاد شده به ازادی که با عصبانیت جلوم داشت عربده میکشید چشم دوختم.با ترس گفتم:
_چته بابا زهرم ترکید.
_میدونی چقدر صدات زدم؟
_خب حواسم نبود.
سری به عنوان تاسف تکون داد و گفت:
_بیا رسیدیم.
با ازاد حرکت کردیم سمت جایی که خانواده ها نشسته بودن.جالب این بود که مامان اصلا سوالی ازم نپرسید.نمیدونم هیراد بهشون چی
گفته.باران با نگرانی نزدیکم شد و زیرگوشم پچ پچ گفت:
_بهتری؟
لبخندی به صورت نگرانش زدم و گفتم:
_اره عزیزم.
نگاهمو به ازاد دوختم.گوشی تو دستش شروع کرد به زنگ خوردن.با عصبانیت داشت با فرد پشت تلفن حرف میزد.به حدی عصبی بود
که تاحالا اینجوری ندیده بودمش.با دقت بهش زل زدم تا بفهمم چی داره میگه.انگار اسم هانی رو برد.نمیدونم درست شنیدم یا نه.گوشی
رو قطع کرد و انگشتش رو با عصبانیت رو دکمه قفل گوشی نگهداشت.گوشیو خاموش کرد!ولی چرا؟رو تخته سنگی نشست و سرش رو
بین دستاش گرفت.یهویی به سرعت از جاش پاشد و رفت سمت ماشینش.با تعجب بهش نگاه کردم که استارت زد و ازمون دور شد.

romangram.com | @romangram_com