#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_209
_راستی پناه چی شد؟
نگاهی بهم انداخت وکوتاه گفت:
_دستگیر شدن.
از سکوتی که بینمون حکمفرما شده بود راضی نبودم
ناخوداگاه رفتم تو فکر.....
*فلش بکی به گذشته*
سه ماهی از اشنایی من با عماد میگذشت.روز به روز علاقمون نسبت بهم بیشتر میشد.دوماه اول فقط در به در دنبال بله گرفتن از من
بود که بالاخره از دستش عاصی شدم و قبول کردم.البته الان از این انتخابم راضیم.
*
عماد فوق العادس.درست همون گزینه ای که هر دختری ارزوش رو داره.ولی چند روز پیش یه دعوا بینمون پیش اومد و از دستم
عصبی شد.الان دو روزه ازش بی خبرم دیگه در حال دیوونه شدنم .
_حوا کجایی تو؟
با حواس پرتی نگاهی به سارا انداختم.با موشکافی گفت:
_چته؟
با لحن غمزده ای گفتم:
_عماد!هنوزم ازش بیخبرم.
دستای سردم و فشرد و چیزی نگفت.احساس کردم که از شنیدن این خبر خوشحال شده.میتونستم حسادت دخترانشو درک کنم.با خوردن
زنگ مدرسه سرسری از سارا خداحافظی کردم و از در زدم بیرون.به امید اینکه عماد بازم مثل قبل بیرون در منتظرم باشه.چشم
چرخوندم.خدای من اومده بود.دیدمش.لبخند پربغضی زدم.نگاهش خیره به من بود.انتظار داشتم ژولیده ببینمش اما مثل همیشه اراسته و
خوشتیپ بود.قلبم تو سینه فشرده شد.من بخاطر کی دو روز لب به غذا نزدم؟نگاه دلخورمو از روش برداشتم و حرکت کردم سمت
سرویسم.کیفم از پشت کشیده شد.برگشتم که با عماد رخ به رخ شدم.اخمی کردم و زمزمه مانند گفتم:
_کیفمو ول کن الان یکی میاد میبینه.
سرشو اورد پایین و زیر گوشم پرحرص زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com