#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_208
_به هرکی راز دلمو گفتم به هر نحوی پسم زد،حتی خانوادم،دیگه بالاتراز خانواده ی ادم چه چیزی میتونه باشه؟
فشاری به دستام وارد کرد و گفت:
_عشق.
مردمک چشام لرزید.
عشق...
چه واژه غریبی...
زمزمه کردم:
_عشق یه دروغ بزرگه یه دروغی که زندگیمو به فنا داد.
_پشیمونی از اینکه عاشق شدی؟
سریع واکنش نشون دادم و گفتم:
_صد در صد.
_پس عاشق نبودی.
شک دوم بهم وارد شد.تا حالا به این فکر نکرده بودم.
"شاید عاشق نبودم"
گونمو نوازش کرد و گفت:_شاید وابسته بودی شاید دوسش داشتی اما عاشق نبودی،چون یه عاشق هیچوقت از عاشق شدنش پشیمون نمیشه حتی اگه معشوقش
بدترین بلا رو سرش بیاره.
زمزمه کردم:
_شاید!
با صدای پایی سرم به طرفش برگشت.چرخیدم که با ازاد مواجه شدم.به کل فراموش کرده بودم که اونم هست.یعنی حرفامونو
شنیده؟اخماش به طرز وحشتناکی توهم بود.نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_حاضرشو بریم به اندازه کافی دیر شده.
به ارومی از جام پاشدم و مانتومو پوشیدم.بعداز خداحافظی با خاله و دادن قول که بهش سر بزنم با ازاد از کلبه زدیم بیرون.دستاشو تو
جیب شلوارش فرو برده بود و با اخم عمیقی داشت راه میرفت.زمزمه کردم:
romangram.com | @romangram_com