#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_207

_ بیامادر اینو بپوش بلوز خودت خاکی شده.
*
تشکری کردم و رو تخت نشستم.بلوز رو پوشیدم،کمی برام گشاد بود اما از هیچی بهتر بود.از نگاه خیره خاله کلافه شده بودم،با خجالت
سرمو انداختم پایین.طره ای از موهای فر خوردم افتاد رو سرشونه هام.دست دراز کرد و چونمو بین دستاش گرفت و سرمو اورد بالا
_حوا این غم تو چشمات چیه دخترم؟
با چشمایی گشاد شده به خاله نگاه کردم.چندبار دهنمو بازو بسته کردم تا حرفی بزنم اما چیزی به ذهنم نرسید تا بگم.لیوان اب پرتقال رو
مقابلم گرفت و گفت:
_بگیر بخور حتما ضعف کردی مادر.تشکر زیر لبی کردم و لیوان رو بین انگشتام فشردم.یلحظه این فکر از ذهنم گذشت اگه چهار سال پیش یکی مثل خاله رو به روم
مینشست و با محبت ازم میخواست که براش حرف بزنم من به اینجا میرسیدم؟ایندم تباه میشد؟حیف که خیلی زود دیر میشه!بغض بزرگی
چنگ انداخت به گلوم.برای رهایی از این بغض لعنتی لیوان رو به لبام نزدیک کردم و قلپی ازش خوردم.
_خواهر یا برادر داری؟
با این سوال بغضم شدیدتر شد.با صدای خفه ای گفتم:
_نه.
دستای یخ زدمو بین دستای چروکیدش فشرد و گفت:
_درسته پیرم و غیرقابل تحمل اما سنگ صبور خوبی هستم هروقت دلت گرفت و نیاز به یه هم صحبت داشتی در کلبه من همیشه به
روت بازه.
با شنیدن این جملش بی هوا خودمو پرت کردم تو اغوشش.بغضم سرباز کرد .از لرزش شونه هام فهمید که دارم گریه میکنم.دستشو
گذاشت رو موهام و مشغول نوازش موهام شد و گفت:
_دختر عزیزم گریه نکن قشنگم حیف این اشکات نیست؟
پربغض نالیدم:
_خاله من خیلی تنهام خیلی.
_از کجا میدونی که تنهایی؟تا حالا خوب به ادمای اطرافت دقت کردی؟
در حالی که از اغوشش خارج میشدم گفتم:

romangram.com | @romangram_com