#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_206
_ بلوزتم در بیار .با تعجب و گونه هایی رنگ گرفته به خاله نگاه کردم که لبخندی بهم زد .ناچارا دست بردم سمت لبه های بلوزمو با یه حرکت از تنم
کشیدم بیرون . حالا فقط با یه لباس زیر جلوش بودم .از شدت خجالت کل صورتم قرمز شده بود . فشاری به شونه هام آورد و وادارم
کرد به شکم دراز بکشم . نمیدونستم داره چیکار میکنه ؛ انگار داشت چیزی رو به هم میکوبید .
_ آماده ای حوا؟ میخوام با بتادین ضد عفونیش کنم ممکنه یکم بسوزه .
با ترس آب دهنمو قورت دادم و آروم گفتم:
_ آمادم.
درد طاقت فرسایی رو حس کردم که تا عمق وجودمو سوزوند. ناخوداگاه جیغ گوش خراشی کشیدم که آزاد از آشپز خونه پرید بیرون و
با صدای نگرانی گفت:
_ حوا ؟ چیشده ؟ چرا جیغ......یدفه با دیدنم حرفش تو دهنش ماسید. از شدت خجالت نمیدونستم چیکار کنم . نگاهش رو بدن برهنم در حال چرخش بود .تنها کاری که
تونستم بکنم این بود که سرمو فرو ببرم تو بالش زیر سرم . صدای قدماشو شنیدم که ازمون دور شد . دوباره خاله پنبه آغشته به بتادینی
برداشت و به آرومی مالید به کتف زخمیم . اینبار با فشردن لبام رو همدیگه خودمو کنترل کردم تا جیغ نکشم . بعد از یه ربع یچیز سردی
رو مالید به پشتم که حس خوبی بعد از اون سوزش نفسگیر بهم القا کرد.زیر لب پرسیدم:
_ این چی بود که مالیدین به پشتم؟ .
_ ترکیب چندتا گیاه داروییه تا دو روز با همین پشتتو پانسمان کنی خوب میشه .
آهانی زیر لب گفتم . بعد از مالیدن اون دارو با باندی پشتمو پانسمان کرد و گفت :
_ تموم شد، اما تو چند دقیقه تو همین حالت بمون بعد پاشو .
چشمی زیر لب زمزمه کردم .در حالی که زانوهاشو گرفته بود از جاش پاشد و رفت سمت آشپزخونه . احساس ضعف شدیدی میکردم .
دیگه کم کم داشت تو همون حالت خوابم میگرفت که صدای پایی رو شنیدم ، چشمای خمارمو از هم باز کردم که خاله رو دیدم . یه لیوان
دستش بود . بهم نزدیک شد و گفت:
_ خوبی خاله؟
خمیازه کشداری کشیدم و گفتم :
_ نزدیک بود خوابم ببره .
بلوزی رو به سمتم گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com