#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_205

_جا
حرفم تو دهنم ماسید.با خجالت سرمو انداختم پایین.یدفعه انگار ازاد به خودش اومد.خاله داشت با موشکافی نگاهمون میکرد.ازاد دستی
لابه لای موهاش کشید و گفت:
_نگاربانو بهتره بریم داخل.
خاله در کلبشو باز کرد و گفت:
_بفرمایین.
با دیدن داخل کلبه چشام برقی زد.خیلی خوشگل بود.با صدای ذوق زده ای گفتم:
_اینجا چقدر نازه من عاشق خونه های چوبی و کلبه مانندم.
خاله با لبخند داشت نگام میکرد.عطر یاس و مریمی که داخل کلبه پیچیده بود فوق العاده ارامش بخش بود.به حدی که حتی سوزش
نفسگیر پشتمو فراموش کرده بودم.
*
خاله نگاهی بهمون انداخت و گفت:
_بشینین براتون یچیزی بیارم بخورین.
با آزاد رفتیم و رو صندلی که نزدیکیمون بود نشستیم. با نشستن سوزش پشتم بیشتر شد. بی قرار دستمو به کمرم گرفتم و لبامو رو هم
فشردم تا ناله ام بلند نشه.آزاد نگاهی به وضعیتم کرد و ازجاش پاشد و رفت سمت خاله که داخل آشپز خونش بود. بعداز چند دقیقه اومدن
بیرون. خاله با دیدن اخمام که از شدت درد توهم بود لبخند محبت آمیزی زد و گفت:
_ بیا اینجا دخترم .
با خجالت از جام پاشدم ، به تخت چوبی اشاره کرد و گفت:
_ مانتو تو در بیار و اینجا دمر دراز بکش.
دستم رفت سمت دکمه های مانتوم ، سنگینی نگاه آزاد رو حس می کردم .مانتو رو کامل از تنم بیرون کشیدم .
_ آزاد پسرم برو آشپزخونه بشین .
تا آزاد خواست لب باز کنه و اعتراض کنه خاله چشم غره ای بهش رفت . مثل پسر بچه های مظلوم چشمی گفت و حرکت کرد سمت
آشپزخونه .

romangram.com | @romangram_com