#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_204
_شوهر نکردی نگار جون؟
پیرزنه که فهمیدم اسمش نگا ِر با عصاش ضربه ارومی به پهلوی ازاد زد و گفت:
_مگه تو ادم شدی تا من شوهر کنم؟
ازاد نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:
_ادم؟ادم میشم.
لرزش قلبمو حس کردم.
_این خوشگل خانوم رو نمیخوای بهم معرفیش کنی؟زنته؟چه سلیقه ایم داری.
با چشمایی گشاده شده بهشون زل زدم.ازاد قهقه بلندی سر داد و جوری که فقط من بشنوم گفت:
_خدا بدور کنه من این برج زهرمارو بگیرم.
اخمی کردم و با صدای پرحرصی گفتم:
_نه خاله جان من جای خواهرایشونم.
با این حرفم خنده ازاد عمیق تر شد و با لذت بهم زل زد.انگار از این بحث داشت لذت میبرد.تا خواست لب باز کنه و حرفی بزنه پیرزنه
گفت:
_تا جایی که من میدونم ازاد یه برادر بزرگتراز خودش داره.
_نه نگار بانو ایشون حوا خانوم هستن از اشناهای بنده.
خاله لبخندی بهم زد و گفت:
_خوشبختم حوا جان چه اسم قشنگی داری خیلی بهت میاد.لبخند خجلی زدم و گفتم:
_مرسی خاله جان.
_عرض به حضورتون نگار بانو این حوا خانوم سربه هوای ما......
جفت پا پریدم بین حرف ازاد و معترض گفتم:
_ازاد.یدفه چرخید طرفم و گفت:
ازاد؟
ِن
romangram.com | @romangram_com