#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_202
_میگم چقدر مونده برسیم؟
نگاهی به ساعت تو دستش انداخت و گفت:
_نیم ساعتی مونده.
*
با خستگی گفتم:
_وای!_خسته ای؟
با نق نق گفتم:
_خیلی.
_یکم روحیه ورزشکاریتو ببر بالا پیر بشی چیکار میخوای بکنی؟
از حرکت ایستادم و از پشت نگاهی بهش انداختم که مثل الاغ سرشو انداخته بود پایین و داشت میرفت.انداشو در اوردم:
_یکم روحیه ی ورزشکاریتو ببر بالا.
زبونی براش در اوردم که سریع چرخید طرفم و زبونمو میون زمین و هوا دید.قهقه خندش رفت هوا...با گونه هایی رنگ گرفته سرمو
انداختم پایین و هم قدمش شدم.گوشیشو از جیبش در اورد و گفت:
_یه اهنگ بذارم تا حداقل بقیه راه خسته کننده نباشه.
نظر خوبی بود.اهنگی از "بهنام بانی" رو پلی کرد.تاحالا شعراشو گوش نکرده بودم اما تعریفشو شنیده بودم ازاد زیرلب شروع به
همراهی باهاش کرد...
"باور کن
همه جا شده با تو بهشتیچیزارو نمیشه نوشت
تا یه روزی برسی بهشیچیزایی مثل همین عشقیچیزایی مثل همین عشق
این روزا همه هوش و حواس منی"
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و زمزمه هاشو بلند تر کرد.
"تو که میدونی واسه منی
توی تو همه خاطره هام
romangram.com | @romangram_com