#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_201
نبودم با ازاد هم قدم شم!نفس عمیقی کشید و گفت:
_باشه،ما میریم به کسیم چیزی نمیگیم تا نگران نشن،ازاد جون تو و جون حوا.
ازاد لبخندی براش زد و گفت:
_نگران نباش حوا هم مثل خواهرم.
"خواهرم"
از شنیدن واژه خواهر اونم از زبون ازاد یجوری شدم.بعد ازخدافظی سرسری با بچه ها با ازاد راهی شدم.تازه به خودم اومده
بودم.دوباره تو موضع خشک و سردم فرو رفتم و با اخم عمیقی دنبالش روونه شدم.بدون اینکه ملاحظه حالمو بکنه تند تند قدماشو
برمیداشت.با این وضعیتم خیلی سختم بود که تند راه برم.به نفس نفس افتاده بودم .تکیه به اولین درختی که نزدیکم بود دادم و با صدای
کلافه ای گفتم:
_وایسا اه.
از حرکت ایستاد و چرخید طرفم.فاصله بینمون رو پر کرد و با صدای نگرانی گفت:
_اصلا حواسم به وضعیتت نبود شرمنده،خوبی؟
با اخم نگاش کردم و با نفس نفس گفتم:
_اگه شما بذاری!
اونم با اخم بهم خیره شد و دیگه چیزی نگفت.بعد گذشت چند دقیقه تکیمو از درخت برداشتم و گفتم:
_بهتره بیشتراز این وقت تلف نکنیم و حرکت کنیم.
ایندفعه دوشادوش هم حرکت کردیم.هم گشنم بود هم تشنم بعلاوه اینکه صبحانه هم نخورده بودم.با پشت دستم عرق رو پیشونیم رو پاک
کردم.افتاب شدیدی در حال تابش بود باعث شده بود عرق کنم و بلوزم به زخمم بچسبه و سوزشش بیشتر شه.با صدای ازاد سرمو به
طرفش چرخوندم:
_دیگه مرخصیت اخراشه و بعد عید باید برگردی شرکت و سرکارت.
با این حرفش اه از نهادم بلند شد.این یه ماه اخیر بخاطر تیری که خورده بودم و بعدش عید و تعطیلاتش شرکت نرفته بودم.کلافه بودم
کلافه تر شدم.نگاهی به قیافه وا رفتم انداخت و گفت:
_مستقل بودن همچین دردسراییم داره.
romangram.com | @romangram_com