#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_200
انگار تازه به خودش اومد.چون زمین پر خار بود باید دستاشو ستون بدن من میکرد تا بلند شه.ناخوداگاه دستاشو گذاشت رو قفسه سینه
هام و فشاری اورد تا بتونه پاشه.از شدت درد دوباره جیغم رفت هوا با بهت به دست ازاد که رو ممنوعه ترین قسمت بدنم بود چشم
دوختم.خودشم ناباور به دستاش خیره شد.نگاش اومد رو قفسه سینم که بلوزم رفته بود کنار و به خوبی مشخص بود.اخمی کردم...
*
با صدای هیراد سرم به طرفش برگشت.با صدایی عصبی گفت:
_ازاد دستتو بده من کمکت کنم پاشی.
ازاد تکونی به خودش داد.دستشو از رو بدنم برداشت و دراز کرد سمت هیراد.هیراد دستشو گرفت و کمکش کرد از روم پاشه.بلند شدنش
همراه شد با وارد شدن حجم عظیمی از اکسیژن به ریه هام.واقعا غول بود ازاد با اون لنگای درازش.پشتم به شدت میسوخت.هیراد کنارم
زانو زد و دو طرف شونه هامو گرفت.کمکم کرد رو زمین بشینم.ناله ای از درد کردم باران اومد پشت سرم،یدفه هینی کشید و با صدای
ترسیده ای گفت:
_اوووووف پشتت چی شده با جیگر زلیخا یکی شده.
با این حرفش همه کنجکاوانه حرکت کردن تا پشتمو ببینن.سوزش پشتم خیلی نفسگیر بود.گرمی خون رو هم حس میکردم.یدفه صدای
عصبی ازاد بلند شد:
_باران مانتوشو بده بپوشه،کمکش کن.
قدمای باران که بهم نزدیک میشد رو از رو خش خش برگا تشخیص دادم.مانتو رو روی شونه هام گذاشت و کمکم کرد بپوشم.بازومو
گرفت و بلندم کرد.با ضعف از جام پاشدم و برگشتم سمتشون.همه با نگرانی بهم زل زده بودن.لبخند کمرنگی زدم،سوزش پشتم کلافم
کرده بود.دستی لابه لای موهای پریشونم که دورم ریخته بود بردم و شالمو از باران گرفتمو سر کردم.ازاد گوشه لبشو به دندون گرفت و
گفت:
_همین نزدیکیا یکی رو میشناسم که یه داروخونه گیاهی تو خونش داره،یه پیرزنه چند باری با دوستام اومدم پیشش،الان حوا اگه موافق
باشه میبرمش پیش اون پیرزن تا پشتشو پانسمان کنه عفونت نکنه.
همه تو سکوت بهش زل زدیم.اما چشمای منتظر ازاد فقط قفل تو چشمای من بود.سری به نشونه تائید براش تکون دادم.فکر خوبی
بود.ازاد رو کرد طرف هیراد و گفت:_شما برین پیش بقیه ممکنه نگران شن،ما میریم و زود میایم.
هیراد دو دل بهم نگاه کرد که چشمامو به نشونه تائید حرفای ازاد براش باز و بسته کردم.سوزش پشتم واقعا نفسگیر بود وگرنه حاضر
romangram.com | @romangram_com