#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_199
پایین.پرت شدنم همانا و نعره ازاد همانا:
_حوا
ناخوداگاه دستم بند یه شاخه بلند شد.همه این اتفاقات در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد.پاهام از درخت اویزون بود و دستم بند شاخه
بود.احساس میکردم هر لحظه ممکنه شاخه بکشنه و من پرت شم پایین که مطمئنن مرگم حتمی بود با این ارتفاع درخت.
_حوا بپر پایین من میگیرمت.
به پایین نگاه کردم،ازاد پایین منتظر بود تا بپرم.وقتی نگام به پایین افتاد یه لحظه سرم گیج رفت و نزدیک بود دستام از شاخه ول شه.با
بغض گفتم:
_نمیتونم.
ازاد با داد گفت:
_همگی برین کنار یالا.
دقیقا زیر همونجایی که من معلق بودم ایستاد و با لحن ارومی گفت:_نگاه کن من همینجام بپر عزیزم تو سبکی من راحت میتونم بگیرمت.
با چشمایی مملو از اشک به چشمای ارامش بخشش زل زدم.
_بیا عزیزم الان دستات بی حس میشه و خود به خود پرت میشیا.
چشمامو بستم و بسم اللهی گفتم.انگشتای دستمو از دور شاخه درخت شل کردم که پرت شدم به سمت پایین.جیغ وحشتناکی کشیدم.صاف
افتادم تو بغلش.اما چون از ارتفاع بلندی پرت شده بودم نتونست تعادلشو کنترل کنه .من محکم خوردم زمین و ازاد هم افتاد روم!تمام
وزنش افتاد رو من.یلحظه نفسم بریده شد.
_اه ازاد له شدم.
چشمامو باز کردم.افتاده بودیم جایی که زیر پراز بوته های خار بود.بلوزم رفته بود بالا و خار مستقیما رفت تو بدنم.نگاهم تو نگاه ازاد
گره خورد.از شدت فشاری که روم بود قطره اشکی از چشام سر خورد و رفت لا به لای موهام.زیر لب زمزمه کرد:
_مگه نگفتم هیچوقت اشکاتو هدر نده؟
مسخ شده بهش چشم دوختم.چرا تا میام ازش دور شم بدتر بهم نزدیکتر میشیم؟چرا نمیتونم نگاهمو از چشاش بگیرم؟
زمزمه کردم:
_له شدم.
romangram.com | @romangram_com