#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_198

_نگو که میخوای بگی برم بالای درخت و تجدید خاطرات کنم؟مظلومانه نگام کرد و گفت:
_دقیقا.
دستامو زدم به سینه و با اخم گفتم:
_عمرا!
حالا علاوه بر هیراد باران و ارمین و ارمان هم هی داشتن اصرار میکردن. ارشین با صدای پرتمسخری گفت:
_لابد دیگه مثل بچگیاش جراتشو نداره و پاهاش دیگه توانایی بالا رفتن از درختو نداره.
*
با اخم برگشتم سمت ارشین.تحقیرانه نگاهی بهش کردم و با پوزخند گفتم:
_نه عزیزم،خدا به هرکی توانایی هایی رو داده،به یکی توانایی باز کردن پاهاشو رو تخت داده،به پاهای یکیم مثل من توانایی بالا رفتن
از این درختو داده.
با تموم شدن جملم لبخند حرص دراری هم بهش زدم.سکوت بدی تو جمع حکم فرما شده بود.ارشین دهنش باز مونده بود و نمیدونست چی
بگه.با خنده ریز باران شلیک خنده بقیه هم رفت هوا.جالب این بود که برادراشم میخندیدن.از حرص کبود شده بود.نگاهم به ازاد افتاد که
از خنده قرمز شده بود.با دیدن نگاهم سمت خودش چشمک ریزی برام زد که خندم گرفت.ولی خودمو کنترل کردم و موضع خودمو حفظ
کردم.دستم رفت سمت دکمه های مانتوم.بازش کردم و درش اوردم.گرفتم سمت باران،شالمم در اوردم و حرکت کردم سمت درخت غول
پیکری که جلو روم بود.پاهامو دور درخت حلقه کردم و جهشی خودم کشیدم بالا.بلوزم از این حرکتم رفت بالا و شکمم مستقیم با تنه
درخت برخورد میکرد که باعث سوزشم شد.یه جای پا واسه خودم پیدا کردم،سریع پامو اونجا بند کردم و دستمو به شاخه نسبتا محکمی
گرفتم.خودمو کشیدم بالاتر و رو بزرگترین شاخش نشستم.هیراد شروع کرد به دست زدن و گفت:
_افرین هنوزم مثل قبل تر و فرز رفتی بالا.
لبخند مغرورانه ای زدم و دست دراز کردم و چند تایی چیدم.هریه مشتی که میچیدم پرت میکردم پایین .اونام مثل قحطی زده ها میپریدن
رو همون قسمت از زمین و با ولع میخوردن.قیافه هاشون دیدنی بود.ازاد سنگی رو انداخت تو پلاستیکی و رو به من گفت:
_اینو برات پرت میکنم چغاله هارو تو این پلاستیک بریز.
_باشه پرت کن.
سنگو مستقیم پرت کرد طرفی که من نشسته بودم.اما چون رو درخت بودم تا اومدم یکم خم شم و بگیرم تعادلمو از دست داد و پرت شدم

romangram.com | @romangram_com