#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_197

_حوا بریم یکم قدم بزنیم؟
_اره بریم.
از جامون بلند شدیم که دنبالمون هیرادم بلند شد.طلبکارانه دستامو زدم به کمرمو گفتم:
_تو کجا؟
مثل خودم با طلبکاری گفت:
_من نمیتونم زنمو با تو تنها بذارم.
با حرص گفتم:
_غلط کردی.
خنده ای کرد.سه تایی باهم راه افتادیم.رسیدیم سمت جایی که ازاد و ارشین استاده بودن.هیراد با کف دستش زد پشت ازاد و با خنده گفت:
_خوش میگذره داداش؟
ازاد برگشت سمتمون و خنده ارومی سر داد.
_داریم میریم یه دوری این اطراف بزنیم میاین؟
ازاد لبخندش پررنگ تر شد و گفت:
_البته.
با اخم به هیراد خیره شدم.ولی گاو تر از این حرفا بود.پسره ی شلغم.ارمین و ارمان برادرای ارشین هم به جمعمون پیوستن.انقدر شوخ
طبع بودن و خاطرات سربازیشون رو بامزه تعریف میکرد که از خنده روده بر شده بودیم. رسیدیم به جایی که پر ازدرخت چغاله بادوم
بود.هیراد با ذوق بچگانه ای گفت:
_وای حوا یادته بچگیامون چقدر میرفتی بالای درخت و چغاله میچیدی و باهم میخوردیم؟چقدر بابابزرگ حرص میخورد از دستمون.
با یاد اوری بچگیامون لبخندی زدمو گفتم:
_اره یادش بخیر.
هیراد چشمکی زد و گفت:
_یچیزی میگم جون من نه نگو.
چشامو گنده کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com