#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_196

تا دوسه روز دیگه برمیگشتیم،چون جشن هیراد و باران بود.سوار ماشین هیراد شدم،باران جلو نشست،منم عقب جای گرفتم. در سمت
من باز شد و ازاد سرشو اورد داخل و گفت:
_ هیراد داداش من باهاتون بیام؟دیگه نمیخوام ماشین بیارم.
*
هیرادلبخندی زد و گفت:
_ماشینم متعلق به توعه داداش بفرما جلو بشین.
سریع باران از ماشین پیاده شد و به ازاد تعارف زد که بره جلو بشینه.ولی هرچقدر اصرار کرد ازاد قبول نکرد و عقب کنارم جای
گرفت.اخمی نشست رو چهرم.تا میتونستم خودمو به در نزدیک کردم و بغ کرده تو صندلی فرو رفتم.ضبط روشن بود و باران و هیراد
مشغول صحبت بودن.صدای اروم ازاد رو شنیدم که داشت صدام میزد:
_حوا؟
همونجوری که به جلو خیره بودم گفتم:
_بگو!
از صداش مشخص بود که شرمندس:
_بابت اتفاقی که دیشب افتاد متاسفم من میخواستم پسش بزنم اما.....
پا برهنه دوییدم و چرخیدم طرفش و با پوزخند و صدای پرتمسخری گفتم:_چرا برای من توضیح میدیدن اقای ازاد؟مگه من کی هستم که رفتاراتون رو برام توضیح میدین؟من کمرنگ ترین فرد توی زندگی شمام
و یچیز دیگه،هیچکدوم از رفتارا و حرکات شما برای من کوچکترین ارزشی نداره که بخواین هر رفتارتون رو برام توضیح بدین پس
راحت باشین.
بعد اززدن حرفم سریع سرمو برگردوندم و چهره مات و مبهوتشو از نظر نگذروندم.هندزفریامو انداختم تو گوشمو چشامو بستم.نمیدونم
چقدر گذشتن که با فشردن بازوم چشامو باز کردم که با باران روبه رو شدم.اشاره زد که پیاده شم،کسی تو ماشین نبود.از تو اینه نگاهی
به قیافم انداختم.رژمو پررنگ تر کردم و پیاده شدم.کنار باران باهم حرکت کردیم سمت بقیه.از حرفایی که به ازاد زده بودم دوتا حس
متفاوت داشتم .هم پشیمون بودم هم پشیمون نبودم!افتاب شدیدی بود...رو حصیری که پهن شده بود نشستم.چشم چرخوندم که نگام به ازاد
افتاد.داشت با خنده با ارشین صحبت میکرد.انگار که متوجه سنگینی نگام شد،برگشت سمتم.وقتی متوجه نگاهم شد پوزخندی زد و دوباره
برگشت سمت ارشین و دستاشو دور شونه ارشین حلقه کرد.پوزخندی زدم و نگاهمو به سمت باران چرخوندم

romangram.com | @romangram_com