#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_195
نمیدونم چجوری عقب گرد کردمو چجوری از اون اتاق خواب کذایی زدم بیرون.فقط وقتی به خودم اومدن دیدم تو اتاقمم.کنار دیوار ُسر
خوردم...دستامو رو صورتم پوشوندم...بغضم از بین رفته بود...اما درد عمیقی رو تو قفسه سینم حس میکردم...دستامو دور زانوهام
حلقه کردم و سرمو گذاشتم رو زانوهام.تقه ای به در خورد،تند از جام پاشدم و با احتیاط و بدون هیچ گونه سرو صدایی درو قفل کردم.
_حوا بیداری؟میشه درو باز کنی؟؟؟ازاد بود،ناخواسته پوزخندی زدم.عقب گرد کردم و روی تخت جای گرفتم.چشمامو بستم.چند بار دیگه هم در زد و گفت که درو باز
کنم.وقتی نا امید شددیگه صدایی ازش در نیومد،انگار که رفت!.دراز کشیدم رو تخت و چشمامو بستم دوست داشتم هرچه سریعتر این
سفر کوفتی تموم شه و برگردیم تهران.طولی نکشید که پلکام سنگین شد و خوابم برد.
_حوا؟چرا این در بی صاحابو قفل کردی اخه تو،مثل خرس خوابی فقط دیگه.
باران انگار پشت در اتاقم چادر بسته بودو دیگه ول کن نبود.با حرص نشستم رو تخت.خمیازه کشون رفتم دم در،یه چشمم باز بود یه
چشمم بسته.درو باز کردم که با قیافه عبوس باران رو به رو شدم.سرمو به دیوار کناریم تکیه دادم و مثلا داشتم به غرغراش گوش
میدادم.همونجوری ایستاده داشت خوابم میبرد. با دادی که باران زد از جام پریدم و به کل خوابم پرید.نیشگونی از بازوم گرفت که جیغم
رفت هوا.با اخم بازومو مالوندم و گفتم:
_وحشی بازومو کندی چته؟
_یه ملت منتظر بیدار شدن سرکار خانومن،زود حاضر شو بیا پایین میخوایم بریم بیرون.
سری برای باران تکون دادم و حرکت کردم سمت دستشویی.نگاهی به لباسام انداختم که نگام رو مانتو جدیدم ثابت موند.تو یه تصمیم
پوشیدمش.نمیدونم چرا اما بیشتر از دفعات قبل ارایش کردم...شایدم میدونستم چرا!بعداز حاضر شدنم گوشی و هندزفریمو برداشتم و از
اتاقم زدم بیرون.بسته شدن در اتاقم مصادف شد با باز شدن در اتاق ازاد.از اتاقش اومد بیرون،نگاهش رو من ثابت موند.از نوک پام اومد
بالاتر تا رسید به چشمام.لبام به نشونه پوزخند کش اومد.بدون توجه بهش از کنارش گذشتم و از پله ها رفتم پایین.دیدم همه
حاضرن.نگاهم رو دخترخاله ازاد افتاد،ارشین!با دیدنم چشم غره ای بهم رفت،پشت چشمی براش نازک کردم و رفتم کنار باران.
_میگم کجا میخوایم بریم باران؟
همونجوری که سرش تو گوشیش بود گفت:
_میخوایم ناهار بریم جنگل.
لبخندی اومد رو لبام.با حس سنگینی نگاهی سرمو به همون سمت برگردوندم که با ازاد روبه رو شدم.با دیدنش خنده رو لبام ماسید.سریع
سرمو به سمت مخالفش برگردوندم.عسل و کیارش که همراه هیراد و باران اومده بودن شمال یه سر رفته بودن ویلای اشناهاشون.البته ما
romangram.com | @romangram_com