#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_194

با باران کمی حرف زدم،ساعت از یک شب گذشته بود که گفت میره میخوابه.بعد ازرفتن باران رو تخت نشستم که نگاهم به پاتختی
افتاد.موبایل ازاد روش بود،یاد وقتی افتادم که تو پذیرایی موبایلشو گرفتم تا به مامان زنگ بزنم بعد با خودم اوردم تو اتاق و دیگه یادم
رفت بهش بدم.یعنی الان ببرم گوشیو بهش بدم؟اره ممکنه منتظر زنگی باشه.از جام بلند شدم و حرکت کردم سمت در اتاق.ولی اگه
خواب باشه چی؟فوقش میذارم رو میزشو میام دیگه.از اتاقم خارج شدم و رفتم سمت اتاقش.خاموشی برق راهرو نشون میداد که بقیه
خوابن.تقه کوچیکی به در اتاقش زدم ولی صدایی نشنیدم.حتما خوابه،اره دیگه خوابه.دستگیره رو کشیدم و درش رو باز کردم.نگاهم به
صحنه جلوی چشام افتاد.
ازاد...
برهنه...
با یه دختر برهنه...
رویه تخت...
هردوشون برگشتن سمت من...
اوار شدم...
بغض بزرگی تو گلوم نشست...
نگاه ناباور ازاد رو من میچرخید...
اون با همون لبا چشمامو بوسید...
الان با همون لبا تن برهنه یه دختر دیگه رو مورد هدف قرار داده...
صداشو که اسممو زمزمه کرد شنیدم:...
_حوا
*
با صدای لرزونی گفتم:
_ببخـ....ببخشید من فقط خواستم گوشیتو بدم که تو اتاقم جا مونده بود.
سریع خم شدمو گوشیو گذاشتم زمین.حتی دوقدم جلوتر نرفتم تا رو میز بذارمش.صدای نفسای عمیق دختره نشون از عصبانیتش
داشت.اما من کف دستمو بو نکرده بودم که......

romangram.com | @romangram_com