#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_193

_ارشین!
با لوندی و صدای خماری گفت:
_جون ارشین؟دلم میخوادت خب،دلم ارامش وجودتو میخواد.
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
_برو بیرون ارشین.
سمج تر از این حرفا بود ،نزدیکم شد و از پشت بغلم کرد ،حالا که خودش میخواد چرا پسش بزنم؟با یه حرکت پرتش کردم رو تخت و
روش خیمه زدم با حرص چنگی به موهاش زدم.یاد موهای مثل ابریشم حوا افتادم.تو چشای خمارش خیره شدم...چرا مثل حوا نیست؟چرا
حوا انقدر خاصه؟با حرص لبامو رو نبض گردنش فشردم...دیگه نمیدونستم دارم چیکار میکنم انگار که دیوونه شده بودم دوباره شده بودم
همون ازاد...
همون ازاد قبل...
دست بردم سمت بلوزی که تو تنش بودو با یه حرکت پارش کردم.یاد اون عکس حوا که افتادم اتیش درونم شعله ور تر شد.دندونامو رو
گردنش فشار دادم که طعم خون رو حس کردم.اخی گفت.چرا من باید به حوا فکر کنم؟چرا دارم همش با دخترای دور و برم مقایسش
میکنم؟چراهمش تو فکرمی لعنتی؟چرا؟
~~~~ازنگاه حوا~~~~
تقه ای به در خورد و متعاقب اون باران وارد شد.با دیدنش اخمی کردم.اونم با اخم بهم خیره شد.با حرص گفتم:
_شماهاچرا انقدر دیر اومدین هان؟کجا بودین اصلا؟
بارانم با حرص گفت:
_تووازاد کجا غیبتون زد؟بینتون چیزیه مگه؟هان؟
با تعجب نگاش کردم.حالا بهش چی میگفتم؟اون که از گذشته من خبر نداشت!_یه سری حرف زدیم اونم بخاطر لطفی که در حقش کردم گفت که برام ماشین خریده اما من قبول نکردم بعدشم که اومدیم خونه.
با شک نگام کرد.انگار هنوز قانع نشده بود.ولی خداروشکر سوال دیگه ای نپرسید.با لبخند هیجان زده ای گفت:
_وایییی رفته بودیم انزلی انقدر خوش گذشت.
با حسرت گفتم:
_الهی بمیری نگو دیگه.

romangram.com | @romangram_com