#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_192

لباش...
همین چند لحظه قبل
رو چشمای من بود...
اون چشمامو بوسید...یه حس خاص داشتم ،خدایا چرا اینجوری شدم؟یاد دوست دختراش افتادم...یاد همون دختری که اومده بود شرکتش و ادعا میکرد که ازش
بارداره!احساس میکردم از منم داره استفاده میکنه...بغضم شدید تر شد...من باید ازش فاصله بگیرم
اره باید فاصله بگیرم...
~~~~ازنگاه ازاد~~~~
بدون اینکه شلوارمو در بیارم رفتم زیر دوش اب یخ.سردی اب باعث میشد تا از التهاب درونم کم شه.وقتی چشماشو دیدم نتونستم خودمو
کنترل کنم.
اون صورت معصومشمژه های بلند مرطوبش
موهای بلند و پریشونش
لبای قرمز و نیمه بازش
میلم به داشتن و لمس کردنش هرلحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد.
اما اینو میدونستم نباید همچین کار احمقانه بکنم.نباید دیگه نزدیکش بشم.نباید با احساسات پاکش بازی کنم.اره نباید...این "نباید" باید تو
زندگیم پررنگ شه.نباید نزدیکش شم
*
بعداز یه دوش از حموم زدم بیرون ،انگار که مامان اینا اومده بودن چون سرو صداشون از بیرون میومد.در اتاقم زده شد،بفرماییدی گفتم
ارشین دخترخالم وارد شد.با دیدنم که جلوی اینه قدی اتاقم وایساده بودم با دلخوری گفت:
_ازادم چرا باهامون نیومدی؟بدون تو اصلا خوش نگذشت.
_نتونستم بیام کار داشتم
اومد نزدیکتر و دستشو تو موهای مرطوبم فرو برد.رو نوک پاهاش وایساد و چونمو بوسید.میخواستم پسش بزنم.اما میلی که به حوا
داشتم میلی که به لمس کردنش داشتم داشت دوباره سرکش میشد.اما ارشین حوا نمیشد!دستش اومد سمت گره ی حوله ای که دور کمرم
بسته بودم ،با صدای توبیخ گری گفتم:

romangram.com | @romangram_com