#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_189

_دوستم چند تا فیلم توپ و جدید خارجی برام ریخته.چشام گنده شد:
_چه فیلمی؟
مرموز بهم زل زد و گفت:
_جن و خوناشام و....
قشنگ رنگ پریدگی صورتمو حس کردم.پوزخندی زد و گفت:
_چیه؟میترسی؟
با اخم گفتم:
_نخیرشم مشخصه که نمیترسم.
_پس برو تو اون کابینت بالایی اشپزخونه یکم چیپس و تخمه بیار تا من بذارم این فیلمو.
با دلهره از جام بلند شدم و حرکت کردم سمت اشپزخونه.بعد برداشتن وسایلا اومدم تو پذیرایی ازاد با دیدنم لبخند خبیثی زد و گفت:
_بیا بشین اینجا.بعد به کاناپه سه نفره ای که روش نشسته بود اشاره کرد.با فاصله کنارش نشستم.از جاش بلند شد و رفت برقا رو خاموش کرد.با صدایی
که سعی میکردم نلرزه گفتم:
_چرا برقا رو خاموش کردی؟
باصدای شیطونی گفت:
_اینجوری هیجانش بیشتره.
با ترس اب دهنمو قورت دادم.شروع نشده دارم سکته میزنم وای به حال اینکه شروع بشه!ملحفه ای رو سمتم گرفت و گفت:
_اینو بگیر اگه ترسیدی بتونی چشماتو مخفی کنی.
به دنبال حرفش قهقهه ای زد که با حرص کوفتی گفتم ملحفه رو تو مشتم فشردم کنترل رو برداشت و فیلم و پلی کرد.پاهامو تو شکمم
جمع کردم و به تلویزیون خیره شدم.از اهنگش مشخص بود که چقدر ترسناکه ،یه چشمم باز بود یه چشمم بسته.ازاد ظرفی رو مقابلم
گرفت و گفت:
_بخور.
دستای لرزونمو دراز کردم و یه مشت تخمه برداشتم حالا شانس اوردم برقا خاموش بود .سرمو بلند کردم.وقتی نگاهم به تلویزیون افتاد
کپ کردم حتی جیغ زدنم فراموش کردم انگار!سرمو تو ملحفه فرو فردم.ازاد انقدر غرق فیلم شده بود که حس میکنم تخمه رو مینداخت

romangram.com | @romangram_com