#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_188
لبخند مهربونی زد و گفت :
- خب بار اولته نباید انتظار داشت که خیلی خوشمزه بشه .حالا یکم بد شده بود دیگه .
در یخچالو باز کرد و 5تا تخم مرغ آورد بیرون و گفت :
- با یه نیمرو موافقی ؟لبخندی به نشونه موافق بودن زدم نیمرو رو آزاد درست کرد .بعد حاضر شدن رفتیم رو همون میز و باشوخی و خنده آزاد که به کل جو
رو عوض کرده بود شامو خوردیم .نگاهی به ساعت کردم . 9شب بود .آزاد جلو تلوزیون رو کاناپه لم داده بود و فوتبال میدید .دیگه به
شدت حوصلم سر رفته بود .رفتم رو نزدیکترین کاناپه به آزاد نشستم و با حرص زل زدم بهش .ولی اون انگار نه انگار که من اینجا
اصلا وجود دارم .
- الاغ آخه اون پاسه تو داری میدی ؟احمق .
کنترل رو از رو میز برداشتم و با حرص تلویزیون رو خاموش کردم آزاد برگشت سمتم که با خم هشتاد و هشتی من مواجه شد...
*
اخم کوچولویی کرد و با اعتراض گفت:
_چرا خاموش کردی؟مثلا داشتم نگاه میکردما.
منم جبهه گرفتم و گفتم:
_منم حوصلم سر رفته مامان اینام که مشخص نیست چرا دیگه برنمیگردن.
کلافه نگام کرد و گفت:
_خب برو حاضر شو بریم بیرون،بریم؟
بغ کرده تو مبل فرو رفتم و گفتم:
_نمیخوام.
ذوق زده گفت:
_فهمیدم.
سوالی نگاهش کردم دست کرد تو جیبشو فلشی در اورد و جلو صورتم تکونش داد.با تعجب گفتم:
_این چیه دیگه؟
با ذوق گفت:
romangram.com | @romangram_com