#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_187
لبخند فاتحانه ای زدم و تی شرتشو ول کردم رفتم سراغ قابلمه که مشغول قل قل کردن بود با چندش به داخلش خیره شدم .ظرفی برداشتم
و مثلا فسنجون رو توش خالی کردم .یکم مخلفات مثل ماست و ترشی برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم سمت میز ناهارخوری رفتم که
آزاد بشقابا رو حاضر کرده بود. ظرف فسنجون رو گذاشتم وسط میز ،آزاد با چندش به ظرف فسنجون خیره شده بود !نشستیم پشت میز
و یه قاشق فسنجون رو برنجش ریخت و گفت :
- گردو توش ریختی ؟..
مغرورانه بهش خیره شدم و گفتم :
- معلومه که ریختم .
با قاشق یه چیز دایره مانند رو بلند کرد و متفکرانه گفت :
- عزیزم یه سوال بپرسم؟این چیه دقیقا؟
داشتم با سالاد خودم رو مشغول می کردم تا اون غذای چندش رو نخورم نگاهی به محتوای داخل قاشق کردم و گفتم:
- خب گردوئه دیگه .
با چشمای ور قلمبیده بهم خیره شد آب دهنشو قورت داد و با ناله گفت :
- نگو که با پوست ریختی ؟...
لبمو گاز گرفتم و با استرس گفتم :
- مگه باید بدون پوست می ریختم ؟خوب با پوست ریختم سیاه شه دیگه .
حدود دو دقیقه بهم زل زد فقط آخر سر با لبخند وا رفته ای گفت :
- حق با توئه .
بعد لبشو گاز گرفت تا نخنده از زیر میز با پاهام یدونه محکم زدم به ساق پاشو گفتم :
- بخور ببینم .یه قاشق از برنج و فسنجونو پر کرد و برد سمت دهنش چشماشو بسته بود .قاشقو کرد داخل دهنشو مشغول جویدن شد منتظر بهش زل
زده بودم.یکدفه چشاش باز شد.به شدت از صندلیش بلند شد و تقریبا پرواز کرد سمت دستشویی ،از دست خودم حرصم گرفته بود .چرا
من آشپزی بلد نیستم ؟با حرص ظرف فسنجون رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه و خالیش کردم و سطل آشغال ،با صدای پایی به
عقب برگشتم .متوجه آزاد شدم که وارد اشپزخونه شده بود.با بغض و حرصی که تو چهرم مشخص بود گفتم :
- خیلی بد مزه بود ؟
romangram.com | @romangram_com