#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_186

با ذوق دنبالم اومد طرف اجاق گاز.واقعا راست میگن که مردا فقط به فکر شکمشونن!قابلمه در نداشت و به خوبی محتویات داخلش قابل
دید بود.وقتی نگاهن به داخل قابلمه افتاد چهرم جمع شد.این فسنجونه؟پس چرا شکل فسنجون نیست؟با صدای ازاد به طرفش برگشتم:
_حوا چرا احساس میکنم این مرغه الان پر در میاره و فرار میکنه.
بعد با ملاقه ضربه ای به مرغ درسته ای که داخل قابلمه انداخته بودم زد.سعی کردم از حرفش که با نگرانی و جدیت زد نخندم.ملاقه رو
از دستش کشیدم بیرون و با همون ملاقه کوبیدم تو سرشو گفتم:
_اوی اوی به فسنجونم توهین نکنا.
زیرلب نالید:
_اخه لامصب به هرچیزی شبیه الا فسنجون،چرا سفیده؟مگه سیاه نیست فسنجون؟
با اعتماد بنفس گفتم:
_من همیشه متفاوتم.
خنده ای کرد و گفت:
_عزیزم تو این مورد باید بگی ناتوان بجای متفاوت.
سریع جبهه گرفتم و گفتم:
_بدو سریع سفره شام رو حاضر کن من خستمه غذا به این خوشمزگی درست کردم.
ازاد با لحن چاپلوسانه و بامزه ای گفت:
_وای الان که فکر میکنم میبینم که خیلی سیرم،اگه غذا بخورم چاق میشم و هیکلم بهم میریزه و دوست دخترام ترکم میکنن،من برم شب
بخیر حواجان.
تا خواست از اشپزخونه بره بیرون با حرص تی شرتشو کشیدن و با غرغر گفتم:
_به جهنم که چاق میشی باید همشو بخوری همین که گفتم.
*بابغض مصنوعی گفتم :
- نکنه میخوای بگی دست پختم بده ؟
درمونده نگام کرد و گفت :
- من غلط بکنم .میرم سفره رو حاضر کنم

romangram.com | @romangram_com