#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_185
گوشامو گرفتم و با اخم وجیغ گفتم:
_نخیرشم بیرون.
اخمی کرد و با غر غر از اشپزخونه خارج شد.خوشبختانه برنج از قبل بود و نیازی به درست کردن دوباره نبود.رفتم سراغ قابلمه و
درش رو برداشتم که احساس کردم تا عمق وجود سوختمممم در قابلمه رو ول کردم و جیغی از ته دل زدم جیغم همراه شد با افتادن در
قابلمه رو سرامیک اشپزخونه که صدای وحشتناکی ایجاد کرد.ازاد سراسیمه وارد اشپزخونه شد و با نگرانی گفت:
_چی شد؟کجا اتیش گرفت؟چیو به فنا دادی؟فسنجونمو به فنا دادی؟
در حالی که از شدت سوختگی دستم بالا پایین میپریدم با حرص گفتم:
_من دارم پر پر میزنم تو میگی فسنجونمو به فنا دادی؟
جمله اخرمو با جیغ گفتم که از ترس چشاش گشاد شدو یه قدم رفت عقب تر.
_ایی سوختمم اهه مامانی.
اومد جلوتر و دستی که سوخته بود رو تو دستش گرفت و با نگرانی مشغول بررسیش شد.همونطور که دستم تو دستش حبس بود حرکت
کرد سمت یخچال.درشو باز کرد و یه پماد در اورد و یه مقداریشو مالیو رو سوختگیم.خنکی پماد حس خوبی رو بهم القا کرد.انگار که یه
پارچ اب سرد رو سوختگیم ریخته باشه.نفس عمیقی کشیدم با نگرانی گفت:_بازم میسوزه؟
نگاهی به دستم انداختم و گفتم:
_نه از اولشم یه کوچولو فقط میسوخت.
با تاسف نگاهم کرد و گفت:
_یه فسنجون نمیتونی بپزی یعنی؟
با اعتماد بنفس بهش خیره شدم و گفتم:
_اتفاقا یه فسنجونی پختم که علاوه بر انگشتای دستات انگشتای پاتم میخوری!
چشاش برقی زد د گفت:
_جدی میگی؟
با ذوق سر تکون دادم و گفتم:
_اهوم اهوم.
romangram.com | @romangram_com