#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_184

با حرص نگاهش کردم که ادامه جملشو خورد.سرشو انداخت پایین و با لحن مظلومی گفت:
_گشنمه خو بی انصاف.
عاصی نگاهش کردم و گفتم:
_من تو عمرم املتم درست نکردم انتظار داری یباره واست قرمه سبزی بپزم؟
_قرمه سبزی نه فسنجون.چشامو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
_هر زهرماری.
چشمکی بم زد و گفت:
_عیب نداره بالاخره باید از یه جایی شروع کنی،تا من دوش میگیرم شامو حاضر کن بانو.
تا خواستم لب باز کنم و اعتراض کنم پا تند کرد و دویید سمت پله ها.درمونده وارد اشپزخونه شدم و با غر غر در فریزر رو باز کردم یه
بسته مرغ گذاشتم بیرون.دستمو زدم زیر چونمو جز به جز اجزای اشپرخونه رو از نظر گذروندم و گفتم:
_خب حالا از کجاش شروع کنم؟یه دیگ برداشتم و زیر شیر بردمش و پر اب کردم و گذاشتمش رو اجاق گاز.مرغ رو انداختم توش،هرچی که به دم و دستم میومد و
حس میکردم که تو فسنجون بکارم میاد ریختم تو دیگ.اخر سر نمکدون رو برداشتم و تا خواستم یکم بریزم تو دیگ انگاری درش ُشل
بود که تو دیگ سر ریز شد.ای بابا.بیخیال یه کوچولو شور میشه!!وقتی از کافی بودن محتویات داخل قابلمه مطمئن شدم با خوشحالی
درش رو بستم و زیرلب زمزمه کردم:
_اشپز کی بودی تو اخه دختر؟
با صدای قهقهه ی ازاد با ترس برگشتم سمتشو دستمو گذاشتم رو قلبم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_زهرمار بی نمک زهرم ترکید.
اومد جلو لپمو کشید و با خنده گفت:
_اشپزکی بودی تو اخه؟من؟
زدم پشت دستش تا از لپم جدا شه همونجوری که لپمو میمالیدم گفتم:
_اصلا تو توی اشپرخونه چیکار میکنی؟اینجوری من نمیتونم اشپزی کنم بیرون.
قیافشو مظلوم کرد و گفت:
_قول میدم فقط نگاه کنم و هیچ کاری نکنم.

romangram.com | @romangram_com