#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_182

- دوستت دارم
با بهت بهش خیره شدم باورم نمیشد .پسری که وقتی میومد جلو در دبیرستانمون وهوش از سردخترای دبیرستان میبرد روبروم نشسته و
میگه منو دوست داره .یه حس خوب بهم دست داده بود سعی کردم موضع خودمو حفظ کنم اخمی کردمو جدی گفتم :
- من برای این حرفا خیلی بچم .
به دنبال این حرفم از جام بلند شدم تا برم که مچ دستم رو گرفت تو چشام خیره شد و گفت :
- بشین حوا .
لحنش یجوری بود که منو وادار به اطاعت می کرد .ناچارا سر جام نشستم و بهش چشم دوختم .
- حوا کجایی ؟میدونی چقدر صدات زدم ،با حواس پرتی به آزاد که روبروم وایساده یود چشم دوختم
با دیدن نگاهم به خودش اخم شیرینی کردم با صدای آهسته ای گفت :
- داشتی به چی فکر میکردی که متوجه صدا زدنام نشدی ؟...
به دریا خیره شدم و گفتم :
- هیچی ،چرا سرپایی؟؟بشین .
به آرومی کنارم جای گرفت چیپسی باز کرد و مقابلم گرفت تشکری زیر لب کردم و برداشتم گوشیم زنگ خورد نگاهی به مخاطبش
انداختم .رویا بود .خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم .انسر رو لمس کردم :
- سلام رویا .
صدای آرامش بخششو شنیدم :
- سلام بی معرفت ترین دختر دنیا خوبی ؟
با اعتراض گفتم :
- خجالتم نده رویا ،همش یادم میره که بهت زنگ بزنم .
خنده آرومی کرد و گفت :
- شنیدم تیر خوردی ،راسته ؟
زیر چشمی نگاهی به آزاد انداختم که داشت با گوشیش ور میرفت .با زمزمه گفتم :- آره
نگران گفت :

romangram.com | @romangram_com