#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_181

- نمیدونم از کجا دقیقا شروع کنم .هنوز باورم نمیشه روبه روم نشستی .انگار تو رویام هنوز بودنتو حس نکردم .
لبمو به دندون گرفتمو نگاهمو به میز دوختم .
*
دستشو اورد جلو و دستمو كه رو میز بود گرفت . مثل برق گرفته ها پریدم و سعي كردم دستامو از دستاش خارج كنم .دستامو سفت تر
گرفت و گفت :
- خودتو از من دریغ نكن حوا ، من به بودنت معتادم .
از خجالت سرخ شدم .گوشه لبمو به دندان گرفتم .شروع به نوازش پشت دستم كرد .با صداي دلفریبی گفت :
- دستات چقدر نرم و كوچولوان.
سرم تا حد ممکن پایین بود.با اومدن سفارشا به ارومی دستامو از تو دستاش جدا کردم.سرفه کوچولویی کردم وگفتم:
_دلیل دعوت امروزم به اینجا چی بود؟نمیخوای بگی؟
دستمالی از رو میز برداشت و دور لباش رو پاک کرد و گفت:
_میخوام جدی باهات صحبت کنم.
سری تکون دادم وگفتم:
_خب منتظرم._اسمم عما ِد،عماد مهرپویا،24سالمه،یه عکاسی دارم،از وقتی خودمو شناختم داشتم کار میکردم تا بتونم یه زندگی فوق العاده واسه خودم
فراهم کنم،واسه خودم همسر ایندم.زیر چشمی بهم خیره شد.متتظر بهش زل زدم،خب اینایی که گفت چه ربطی به من داشت؟سوالمو به
زبون اوردم:
_خب اینا چه ربطی به من داره؟
لبخند کمرنگی زد و گفت:
_میفهمی،یکم صبر کن.
لباشو با زبونش تر کرد و گفت:
_درسته که دخترای زیادی تو زندگیم بودن،اما هیچکدومشون نتونستن اونجوری که تو قلبمو دزدیدی قلبمو با یه نگاه بلرزونن.
احساس کردم که قلبم از حرکت ایستاد.فوری سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم سرش پایین بود.وقتی سنگینی نگاهمو حس کرد سرشو
بلند کرد وبهم خیره شد.نگاهش یجوری بود .سردرگم .انگار از چیزی پشیمون بود .زیر لب زمزمه کرد :

romangram.com | @romangram_com