#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_178
-بله ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-ازت میخوام که بدون لجبازی جوابمو بدی .همونطور که تو کمکم کردی منم میخوام کمکت کنم باشه ؟
با کنجکاوی گفت:
-چی میخوای بگی ؟
آروم ماجرای مسیج رو براش تعریف کردم ولی حرفی از عکس نزدم .سرشو آورد بالا به چهره وحشت زدش خیره شدم .از جام بلند
شدم و کنارش نشستم . بغضش شکست و گفت:
-داری دروغ میگی درسته ؟
ناراحت سرمو به نشونه نفی تکون دادم .باگریه زیر لب نالید:
-چرادست از سرم برنمیداره؟چرا همش ازارم میده؟
مشتاقانه گفتم:
_کی؟کی ازارت میده؟
انگار که تو هپروت بود زمزمه کرد:
_عماد.
چقد این اسم برام اشنا بود.انگار که قبلا این اسم رو شنیده بودم.
*
انگار به خودش اومد با ترس بهم خیره شد .لبخند آرامش بخشی بهش زدم و گفتم :
-حوا به من اعتماد کن .مطمئن باش پشیمون نمیشی .
خالی از حس بهم خیره شد دوباره مثل اون بار تهی ،زیر لب گفت :
- اعتماد ؟من بهش اعتماد کرده بودم !...
با ناراحتی بهش خیره شدم .کاش میشد یه کاری براش کنم .آروم صداش زدم :
- حوا ؟
همونطور که به شعله های آتیش خیره شده بود گفت :- بله ؟
romangram.com | @romangram_com