#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_172
قدرت نفوذ من رو روی حوام حس کنی آهنگ عروس مردگان رو براش اجرا کن"یاد وقتی افتادم که با باران ازویلا خارج شد.مشخص بود که گریه کرده.حسابی گیج شده بودم نمیدونستم چیکارکنم.سرمو آوردم بالا.که
باچند جفت نگاه منتظرومشتاق روبه رو شدم.نگاهمو تونگاه حوا دوختم.تونگاهش هیچ حسی نبود.سرمو انداختم پایین ،ناخدداگاه انگشتام
رفت سمت کلاویه های پیانو وشروع به نواختن عروس مردگان کردم .قبلا چند باری این اهنگ رو تمرین کرده بودم.نگاهم رو اوردم
بالا تا ببینم چه تغییری توصورت حوا رخ داده.متوجه نگاه ناباورش شدم.ازهمینجا هاله ای از اشک رو توچشماش تشخیص دادم.دوست
داشتم دیگه ادامه ندم.اما نمیشد خیلی ضایع میشد اگ قطع میکردم.نگاه خیرمو ازروی حوا برداشتم.اصلا راضی نبودم که عذاب
بکشه.اما ناخواسته کاری کردم که باعث عذاب حوا شد.هیراد ازجاش بلندشدو کنارحواجای گرفت. هیراد!یعنی اون میدونه جواب همه ی
سوالات توذهنمو؟انگشتای حوارو نوازش کردو چیزی زیر گوشش زمزمه کرد.فکر کنم داشت آرومش میکرد.کسی متوجه حال حوا نشده
بود .انگشتامو رواخرین کلاویه ها حرکت دادم که مصادف شد بابلند شدن حواوهیراد و بیرون رفتنشون ازدررستوران.یعنی تا این حد
روش تاثیر داشت این موسیقی؟باقدمای اروم حرکت کردم سمت میزمون روبه باران پرسیدم:
_هیراد کجا رفت؟شونه ای بالا انداخت و گفت:
_نمیدونم یه لحظه رفتن بیرون گفتن الان میان.
اهومی کردم و گفتم:
_من الان برمیگردم.
حرکت کردم سمت در خروجی.باید باحوا حرف میزدم.باید سوپرایز اصلی امشبو به فرشته نجاتم نشون میدادم.متوجه حواشدم.هیراد شونه
هاش رو گرفته بود و باجدیت مشغول حرف زدن باهاش بود.حوا هم باسری پایین داشت گوش میداد.دلم گرفت.برای این دختر زیادی
معصوم.برای حوایی که باید از هرحرفی اطاعت میکرد.دلم گرفت برای نمی که همیشه تو چشاش میدیدم.ناخوداگاه اخمی کردم و باقدمای
بلند خودم روبهشون رسوندم.اول هیراد متوجه من شد.حوا پشتش به من بودو هنوز منو ندیده بود.حواوقتی دیدهیراد به پشت سرش خیره
شده برگشت و متوجه من شد.متوجه چشمای اشک الودش شدم.دوست داشتم اول ازهمه گردن خودمو بشکنم که باعث گریش شدم.دوم
ازهمه گردن هیرادو که اینجوری داشت سرزنشش میکرد.
_میتونم چند دقیقه باخانوم ازاد صحبت کنم؟
هیراد نگاهی بهم انداخت و بالبخند کوچولویی جواب داد:
_بفرماداداش
روبه حوا گفت:
romangram.com | @romangram_com