#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_173
_من میرم داخل
حوا سری براش تکون داد.بعدازرفتن هیراد حوامنتظربهم زل زد نگاه عمیقی بهش انداختم و گفتم:
_خوبی؟
نگاهش رنگ تعجب گرفت ولی سریع به خودش مسلط شد سرشو انداخت پایین و گفت:
_مرسی
دستامو توجیب شلوارم فروبردم.میدونستم زیرنگام داره ذوب میشه اذیت کردنشو دوست داشتم یدفعه با اخم سرشو بلند کردو گفت:
_چیزی شده؟یه قدم بهش نزدیک شدم.همینجوری خیره نگاهش میکردم نگاهشو به یقه ی پیراهنم دوخت.لب پاینشو به دندون گرفت.چقد دوست داشتم
خم شم و لباشوببوسم چه اهمیتی داشت اگه اون پیام ناشناس درست ازاب دراومده بود؟الان فقط این مهم بود که برای اولین بار حس
میکردم منم قلب دارم!اونم قلبی که باسرعتی باورنکردنی خودشو به درو دیوار سینم میکوبید.نفسمو توصورتش فوت کردم.گونه هاش
رنگ گرفت.باصدای لرزونی گفت:
_میشه یکم بری عقب تر؟
باخنده ی مرموزی گفتم:
_نه جام خیلی خوبه.
رفت عقب تر که پشتش خورد به دیوار.باخنده نگاهش کردم.گربه کوچولوم قشنگ تو چنگم بود زمزمه کردم:
_یه سوپرایزویژه برات دارم ملکه ی نجاتم.
*
بالاخره نگاهشو از یقه پیراهنم آورد بالاتر و به چشمام خیره شد با حس کنجکاوی گفت:
_سورپرایز؟چه سورپرایزی؟دستمو آوردم بالا و طره ای از موهاش روکه رو پیشونیش افتاده بود فرستادم پشت گوشش تک به تک اجزای صورتشو از نظر
گذروندم.
چشماش...
دماغش...
با کمی مکث نگام خیره موند رو لبای نیمه باز سرخ رنگش .وقتی متوجه نگاه خیرم رو لباش شد سرشو انداخت پائین .سوئیچی از جیبم
درآوردم و بردم جلوی صورتش .نگاهشو به سوئیچ دوخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com