#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_169

_اومممم چه نیمه گمشده ای بالاخره پیدا کردم،.خیلی خوردنی.
به دنبال حرفش زد زیر خنده.با لحن غمگینی گفتم:
_توام فکر میکنی من دیوونم؟فکر میکنی هنوز تو 16سالگیم موندم؟
با بغض لبامو برچیدم و بهش خیره شدم.لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:
_اره از یه جهت دیوونه ای میدونی از چه جهتی؟
گنگ بهش زل زدم.با لحن مسخره ای گفت:
_اینکه یه پسر خوشکل و خوش هیکل و همه چی تموم روبه روت نشسته اونوقت تو زانوی غم بغل گرفتی،بی عقل بجنب مخ این پسر
همه چی تموم رو بزن.
خنده ی ارومی کردم.به خوبی تونست جو رو عوض کنه بادیدن خندم گفت:
_افرین دختر زشتم،با خنده قابل تحمل تر میشیا.
با حرص گفتم:
_زشت عمته بیشعور.
چشمکی زد و گفت:
_البته اصلا هرچی شما امر بفرمایی بانو.نگاهمو به اطرافم دوختم و گفتم:
_اینجا خیلی خوشگل و ارامش بخشه.
لبخندی زد و گفت:
_خودم اینجارو درستش کردم،کسی حق ورود به بهشت پنهونیم رو نداشت.
با شیطنت بیشتری ادامه داد:
_تا اینکه یک ساعت ازش غافل شدم که یه دختر زشت رو وسط بهشت پنهونیم پیدا کردم.
با حرص گفتم:
_اصلا بهشت پنهونیت ارزونی خودت خودم یدونه خوشگلترشو درست میکنم که اینجارو بذاره تو جیبش.
با لحن مظلومی گفت:
_منم راه میدی؟

romangram.com | @romangram_com