#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_168
_ازم استفاده کرد و سرد شد..
بازیچه شدم و بازیگر شد..
ازم استفاده کرد و اشغال شد..
پاهامو تو شکمم جمع کردم،دستامو دور پاهام قلاب کردم و خودمو مثل حرکت گهواره تکون تکون دادم.سرمو اوردم بالا و به ازاد خیره
شدم نمیدونم چرا به ازاد گفتم اما میدونم که کار عقلم نبود دیگه بریده بودم .یه حسی تو قلبم منو وادار کرد تا بگم تا برای ازاد حرف
بزنم،نمیدونستم چه واکنشی الان نشون میده!دستی رو صورتش کشید و گفت:
_گریه نکن عزیزم اروم باش،بازم برام بگو همشو برام بگو،منو دوست خودت بدون.
با وحشت بهش خیره شدم،با یه لحن وحشت زده گفتم:_نه نه بخدا من کاری نکردم،نه من من...
با ترس به حالات جنون امیزم خیره شددستاشو به معنی اروم باش جلوم تکون داد و گفت:
_باشه باشه عزیزم نگو،فقط اروم باش.
بی روح تو چشناش زل زدم با تعجب به چشمای سردم خیره شد.اروم گفت:
_چیزی میخوای برات بیارم؟بگو چی میخوای؟
بی توجه به حرفش با خنده گفتم:
_چی میشد که منم قدرتمند میشدم؟
با تعجب گفت:
_چرا قدرتمند؟
با لحن غیر عادی گفتم:
_مثلا یه چوب جادویی میومد دستم که هر ارزویی میکردم واسم براورده میکرد.
با یه لحنی که قلبمو به تپش مینداخت گفت:
_تو ارزو کن ازاد نیستم اگه برات براورده نکنم تو امر کن.
با تعجب بهش نگاه کردم.زیر لب گفتم:
_تو ازمنم دیوونه تری،همه میگن که من دیوونم.
با لبخند گفت:
romangram.com | @romangram_com