#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_167

_حوا؟منتظر نگاهش کردم و گفتم:
_بله؟
نفسی تازه کرد و گفت:
_این غم تو چشمات چی میگه؟چرا انقدر تو خودتی؟چرا برخلاف دخترای دیگه رفتار میکنی؟خیلی وقته که بهت خیره شده بودم اما
شدیدا تو فکر بودی و یه غم خیلی بزرگ تو چشمات دیده میشد.
سرمو انداختم پایین،چی بهش میگفتم؟ناخوداگاه با صدای غمگینی گفتم:
_غریبه بود..
امد و دوست شد..
ارامش داد و مهر شد..
به دل نشست و صحبت شد..
لذت بخشید و وابستگی شد..
و
در اغوشم گرفت و عشق شد...
نگاهمو اوردم بالا و به چهره بهت زده ازاد چشم دوختم قطره اشک ناخواسته ای رو گونم جاری شد با سوز بیشتری ادامه دادم:
_گذشت..
لجاجت کرد و مغرور شد..
تظاهر کرد و بازیگر شد..
بی تفاوت شد..
سرد شد و سرد شد و سرد شد...
تا جایی که....
اری همانند اغاز داستان بازهم غریبه شد.
دستامو گذاشتم رو صورتم و هق هق گریم رفت هوا احساس سبکی میکردم از اینکه به یکی بالاخره گفتم حتی اگه یکم باشه حتی اگه کل
زندگیه نحسم نباشه اما یه اشاره کوچیک کردم.زیر لب زمزمه کردم:

romangram.com | @romangram_com