#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_166

کردم پشت ویلاشون . ناگهان با دیدن منظره روبه رومون از شگفتی سرجام خشک شدم.خدایا اینجا بهشته؟ با دهنی باز دو سه قدم رفتم
جلوتر . یه کلبه خیلی کوچیک بود که ؛ پاینش یه رودخونه کم عمق بود . با لبخند گشادی رفتم سمتش . نشستم توش . بوی گل و گیاه و
صدای بلبل بی نهایت برام لذت بخش بود . یدفه یاد گذشته افتادم . ناخوداگاه لبخندم محو شد...
☆☆☆فلش یکی به گذشته☆☆☆
در حالی که از عصبانیت رنگم کبود شده بود به پسر چشم رنگی روبه روم چشم دوختم . گفت که اسمش عماد . دوتا نفس عمیق کشیدم
تا آرامش از دست رفتمو بدست بیارم ، لبامو با زبونم تر کردم و گفتم:
_ از جونم چی میخوای؟
دو دل بهم نگاه کرد و با صدای محکمی گفت :
_خودتو .
با تعجب نگاهش کردم ، خودمو میخواد؟ یه حسی داشتم . یه حس خوب .خب از یه دختر 16ساله چه انتظاری میشه داشت؟ خب
مشخصه که در برابر ابراز علاقه یه پسر اونم با این همه کمالات و دک و پز ، ذوق زده میشم.در حالی که سعی می کردم جدی باشم
اخمی کردم و گفتم:
_لطفا دیگه مزاحمم نشین تو این مدت به اندازه کافی برام دردسر درست کردین.
ُهل بهم خیره شد ولی سریع به خودش مسلط شد و گفت:
_من بدستت میارم حوا،تا حالا نشده چیزی رو بخوام و بدستش نیارم اینو یادت باشه تو مال خودم میشی.
با اخم نگاهش کردم چه اعتماد بنفس بالایی داره! دستم رفت سمت دستگیره،در حالی که پیاده میشدم گفتم:
_بهتره که دست از سرم برداری،چون به هیچ وجه از این بازی خوشم نمیاد.
بعداز زدن حرفم به سرعت پیاده شدم و زیر نگاه سنگینش حرکت کردم سمت خونه.با اینکه گفتم نیا اما اومد دنبالم یه حسی قلقلکم میدادیه حسی تو وجودم از این بازی خوشش اومده بود!با شنیدن صدایی سریع برگشتم سمت صدا:
_شما تو بهشت پنهونی من چیکار میکنی؟
نگاهمو به ازاد دوختم که دستاش تو جیب شلوارش بود و منتظر بهم زل زده بود.زیر لب گفتم:
_وقتی به خودم اومد دیدم که اینجام.
*
اومد جلوم نشست و گفت:

romangram.com | @romangram_com