#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_165

~~~~ازنگاه حوا~~~~
با قدمای آروم پشت آزاد روونه شدم.از پشت به هیکلش نگاهی انداختم.دستاشو انداخته بود تو جیب شلوارشو و جلوتر ازم داشت حرکت
می کرد،بالاخره رسیدم جلوی در ویلا.
_ساعت چنده؟!
نگاهی به مچ دستش کرد و گفت:
_ ،۸فک کنم هنوز خوابن ، میتونی یواشکی بری دیگه؟؟
_آره میتونم.
آروم در ورودی ویلا رو باز کردم و مثل دزدا پاورچین پاورچین رفتم داخل.
تندی رفتم داخل اتاقم. راه حموم رو در پیش گرفتم تا برم یه دوش بگیرم.ظهر سال تحویل می شد. بعداز اینکه از حموم اومدم از اتاقم
رفتم بیرون کسی تو راهرو نبود وارد پذیرایی شدم،متوجه یه پسرشدم.با دیدنم لبخند زد و گفت:
_سلام صبح بخیر.
بدون اینکه تغییری تو صورتم ایجاد شه گفتم:
_صبح شمام بخیر.
از جاش پاشد دستشو به ستم دراز کرد و گفت:
_من آرمانم پسرخاله آزاد وشما؟
مردد به دستاش خیره شدم ، خیلی زشت بود اگه رد کنم . ناچارا دستمو تو دستاش قرار دادم و گفتم:
_حوا هستم.ابرویی بالا انداخت فشار خفیفی به دستام وارد کرد و گفت:
_ملکه نجات
با تعجب گفتم :
_ملکه نجات؟
با لبخند گفت:
_آره دیگه ، همه شمارو میشناسن.
دستمو از بین دستاش خارج کردم . با اجازه ای گفتم و رفتم طرف آشپزخونه . یه لقمه نون پنیر خوردم و از ویلا رفتم بیرون . حرکت

romangram.com | @romangram_com