#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_164
با سوظن نگام کرد و گفت:
_تو راجب چی حرف میزنی؟
با لحن بیخیالی گفتم:
_من راجب چیزی حرف نزدم که!
_پس منظورت از از گفتن اون جمله چی بود؟
_هیچی فراموشش کن.
تازه متوجه شدم که نباید اون حرفو بهش میزدم.دوست داشتم از دلش در بیارم.با لحن مهربونی گفتم:
_از اینجا خوشت اومد؟
برگشت سمت پنجره و گفت:
_اینجا خیلی خوشگله،مال خودته؟مشخص بود که هنوز از دستم دلخوره!لبخندی زدم و گفتم:
_اره.
با اینکه سعی میکرد هیجان صداش رو از بین ببره ولی نتونست برق چشاشو از بین ببره،همه حرکاتش برام مثل دختر بچه های تخس
بود.حرکت کردم سمت مانتو و شومیزش،خشک شده بودن.
_اینا خشک شدن میتونی بپوشی.
چشمکی بهش زدم و گفتم:
_هرچند با این پیراهن من خیلی خوشگل تر شدی.
گونه هاش از شنیدن حرفم رنگ گرفت.از کلبه زدم بیرون تا راحت بتونه لباسشو عوض کنه.یادم رفته بود که باید باهاش محتاطانه تر و
سردتر رفتار کنم!هوش و حواس واسم نمیذاشت این دختر!نفس عمیقی کشیدم،امروز سال تحویل میشد باشنیدن صداش برگشتم سمتش:
_بریم؟
با لحنی که سعی میکردم سردباشه گفتم:
_اره بهتره بیشتر از این وقت تلف نکنیم و بریم.
با تعجب نگاهم کرد.حتما از این تغییر رفتارم تعجب کرده
*
romangram.com | @romangram_com