#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_163

برگشتم سمتش،دیدم کنار پنجره وایساده.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_تازه بیدار شدی؟
اخم ظریفی کرد و گفت:_نیم ساعتی میشه.
نگاهی به صورت اخمالوش انداختم و گفتم:
_مشکلی پیش اومده؟
با صدای خفه ای که انگار بغض هم قاطیش بود گفت:
_کی لباسمو عوض کرد؟
سرمو خاروندم و گفتم:
_خب من.
با ناراحتی نگاهم کرد و بعد سرشو انداخت پایینو پشتشو کرد بهم و به بیرون پنجره چشم دوخت چرا اینجوری میکنه؟با صدای پربغضی
گفت:
_تو حق نداشتی.
اخمی کردم و گفتم:
_حق چی رو نداشتم؟
کامل برگشت سمتمو گفت:
_حق نداشتی لباسمو عوض کنی،حق نداشتی منو ببینی،حق نداشتی میفهمی؟
ناخواسته اخم غلیظی کردم پوزخندی زدم، یاد اون عکسش افتادم با اینکه بی گناهی حوا برام ثابت شده بود با کنایه گفتم:
_نه که تاحالا کسی ندیدتت.
تند و تیز نگام کرد،سریع جبهه گرفت و گفت:
_مشخصه که کسی ندیده،کسی جرات نداره.
قهقهه عصبی زدم و گفتم:
_باشه تو راست میگی.

romangram.com | @romangram_com