#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_162
حالا لباس از کجا بیارم؟حرکت کردم سمت کمد چوبی که فک کنم چند دست لباس از قبل گذاشته بودم.نگاهم افتاد رو بلوز سفیدم.به نسبت
کوچکتر از بقیه میومد.برش داشتمو حرکت کردم سمت حوا ،دستم رفت سمت دکمه های مانتوش با تردید بازش کردم و از تنش خارج
کردم.شالشو که دور گردنش پیچیده شده بود و بدتر داشت خفش میکرد رو از گردنش باز کردم .دستم رفت سمت دکمه های شومیز قرمز
رنگش...
*
قلبم با شدت میکوبید به قفسه ی سینم.اروم بازشون کردم،نگاهم افتاد به بدن سفیدش...ناخوداگاه دستم خورد به شکمش...تندتند اب دهنمو
قورت دادم و با احتیاط لباس رو از تنش خارج کردم.بی تاب به سرشونه های سفیدش خیره شدم.نگاهم اومد پایینتر...رو قفسه ی سینش
که با هر دم و بازدم به ارومی بالا پایین میشد.مسخ شده به مژه های خیس و لبای مرطوبش خیره شدم بخاطر نور ضعیفی که از ماه به
داخل کلبه تابیده میشد خیلی معصومانه دیده میشد.
مثل نقاشیای مینیاتوری!
نگاهم کشیده شد سمت خرمن موهای مشکی رنگش که پخش تخت بود.پیراهنی که تو دستم بود رو تو مشتم فشردم.به ارومی پیراهن رو
تنش کردم،کنترل رفتارم در مقابل حوا خیلی کم بود!نگاهم رفت سمت شلوارش.اروم دستمو رو رون پاش کشیدم،خداروشکر شلوارش
خشک بود.نفسمو با شتاب دادم بیرون،پتویی برداشتم و پیچیدم دورش...نگاهمو دوختم به شومینه.باید هیزم بیارم،حرکت کردم به بیرون
کلبه.همه چوبا یا خیس بودن یا مناسب نبودن.بخاطر حوا نمیتونستم دورتر برم.وارد کلبه شدم همه درا و پنجره هارو بستم.تازه سرمای
داخل کلبه حس میشد.یه پتو دیگه رو حوا انداختم.خودمم سردم بود اما الان از همه مهمتر وضعیت حوا بود.گوشه تخت نشستم و بهش
خیره شدم،یکم رنگ و روی صورتش برگشته بود.سرمو به تاج تخت چوبی تکیه دادم.طولی نکشید که از فرط خستگی چشمام افتاد رو
هم و خوابم برد.
***
با تابش شدید نور خورشید به چشمام چرخی زدم و پتو رو بالاتر کشیدم.سرمو بردم زیر بالش...یکدفعه یاد حوا افتادم.به سرعت نشستم
رو تخت و نگاهی به دور و برم انداختم نبود،از تخت اومدم پایین و صداش زدم:
_حوا؟کجایی؟
صداشو از پشت سرم شنیدم:
_سلام.
romangram.com | @romangram_com