#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_89

پاسخ داد : « یه عادت بد از بین چندین عادت بد دیگه . پک عمیق دیگری به سیگار زد و دود آن را
فرو برد . « تو از مدرسه ی سنت ولادمیر هستی ؟ »
« »اوهوم .
« خب پس وقتی بزرگ شدی قراره نگهبان بشی . »
« »بدون شک !
دود سیگار را بیرون داد ، محو شدنِ آن را در دلِ شب تماشا کردم . چه با وجودِ شامه ی قویِ خون
آشامان و چه بدونِ آن ، متعجب بودم که او می توانست هر بوی دیگری را در میان رایحه ی قویِ این
سیگارها تشخیص بدهد .
پرسید : « چقدر طول می کشه بزرگ بشی ؟ شاید به یه نگهبان نیاز داشته باشم . »
« بهار فارغ التحصیل می شم ، اما قولشو به یکی دیگه دادم ، شرمنده ! »
چشمانش از تعجب برقی زد . « جدا ؟ اون مرد کیه ؟ »
« اون زن وازی لیزا دراگومیره . »
« آه ، » صورتش با لبخند پهنی پوشانده شد . « به محض اینکه دیدم یه حدسایی زدم . تو دختر جانین
هاتاوی هستی . »
تصحیح کردم : « رُز هاتاوی هستم » 26نمی خواستم به اسم مادرم شناخته شوم .
« از دیدنت خوشحالم رُز هاتاوی » دستش را که با دستکش پوشانده شده بود به سمتم دراز کرد ، با
تردید آن را گرفتم . « آدریان ایواشکوف» زیر لبی گفتم : « و فکر می کنی مشکل منم . » خانواده ی ایواشکوف یکی از خاندان های سلطنتی بودند ،
دولتمندانه ترین و قوی ترینِ آن ها . از آن افرادی هستند که فکر می کنند هر چیزی را بخواهند می
توانند تصاحب کنند و از رویِ هر چیزی که سر راهشان قرار گرفته باشد عبور می کنند . تعجبی نداشت
که اینقدر متکبر و خود بزرگ بین بود .
خندید . خنده های قشنگی داشت ، فریبنده و آهنگین . مرا یادِ کرم کاراملی می انداخت که از قاشق
آویزان می شود .
. کلا با مادرش حال نمی کنه دیگه بچه !! اسمشم نمی خواد روش باشه !
. Adrian Ivashkovایول ، آدریان هم به داستان اضافه شد !!
« صرفه جویی توی وقته ، ها ؟ اینکه اسم و رسمِ ما زودتر از هر چیزِ دیگه ای ما رو تمام و کمال معرفی
می کنه ، نیازی به معرفی خودمون نیست . »
سرم را تکان دادم . « تو در مورد من چیزی نمی دونی و من فقط خانواده ت رو می شناسم . چیزی در
مورد خودت نمی دونم . »
با حالت طعنه زننده ای گفت : « می خوای بدونی ؟ »
« ببخشید ، من علاقه ای به شناختنِ افرادِ بزرگتر از خودم ندارم . »

romangram.com | @romangram_com