#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_78
با برفی که اطرافمان را پر کرده بود هماهنگی داشت . پالتویِ کلاه دارِ کِرم رنگم که حاشیه هایش را
خزهای تاب دارِ بلندی پوشانده بودند به تن داشتم . پالتو وظیفه ی گرم نگه داشتن بدنم را به خوبی
انجام می داد ، اگرچه در برابر باد سردی که صورتم را می سوزاند کاری از دستش بر نمی آمد . هر
لحظه انتظار داشتم مادرم به سمت اردوگاهِ دیگر نگهبانان تغییر جهت بدهد ، اما او به همراه ما وارد
خوابگاه شد .
سرانجام گفت : « می خواستم باهات صحبت کنم . » چراغ خطر ذهنم روشن شد . حال باید چکار می
کردم ؟
تمام چیزی که مادرم گفت همان یک جمله بود ، ولی میسون منظورش را متوجه شده بود ، او نه خنگ
بود و نه از این اشاره های کلامی بی خبر بود ، هر چند در این لحظه به نوعی آرزو می کردم باشد . با
خودم فکر کردم میسون می خواست با تمام استریگوی های دنیا مبارزه کند ، اما از مادرم می ترسید .
با حالت عذرخواهانه ای به من نگاه کرد ، شانه هایش را بالا انداخت و گفت : « هی ، من باید ، امم ، یه
جایی باشم . بعدا می ب »ینمت .
رفتن او را تماشا کردم ، به این امید که ای کاش من هم می توانستم دنبالش بدوم . شاید اگر سعی می
کردم فرار کنم ، مادرم فقط خودش را به من می رساند و بادمجانِ دیگری پای آن یکی چشمم می
کاشت . بهتر بود به روش او عمل کنم تا سریعتر این وضعیت به پایان برسد . با حالت معذبانه ای جایم
را عوض کردم . همه جا را نگاه می کردم به جز چشمانِ مادرم و منتظر بودم تا صحبتش را شروع کند .
از گوشه ی چشمانم متوجه شدم چند نفری به ما خیره شده اند . با به یاد آوردن اینکه بعضی از آن ها
می دانند این چشمِ کبود را مادرم به من هدیه کرده ، دیگر نمی خواستم شاهدی برای سخنرانی مادرم ،
حالا هر چه که بود ، وجود داشته باشد .
پرسیدم : « می خوای ، امم ، بریم اتاق من ؟ »
با تعجب به من نگاه کرد ، بیشتر نامطمئن بود . « »تما . ح
همانطور که او را به سمت پله ها راهنمایی می کردم سعی داشتم فاصله ام را با او رعایت کنم . تنش
ناراحت کننده ای بینمان به وجود آمده بود . زمانی که به اتاقم رسیدیم نیز حرفی نزد و به جای آن
محتاطانه اطراف را بررسی کرد ، انگار که استریگویی آن جا کمین کرده است . همانطور که مادرم شروع
به قدم زدن کرد روی تختم نشستم ، مطمئمن نبودم باید چه کار کنم . انگشتانش را روی کپه ای از
کتاب های رفتار جانوران و تکامل آن ها کشید .
پرسید : « اینا برای نوشتن مقاله »و تحقیقه ؟
« نه ، فقط بهشون علاقه دارم ، همین . »
ابروهایش بالا رفتند . این را نمی دانست ، اصلا چطور امکان داشته بداند ؟ او هیچ چیز در مورد من نمی
دانست . را ادامه داد ، جستجویش گاهی می ایستاد تا چیزهایی که ناگهان او را در مورد من غافلگیر می
romangram.com | @romangram_com