#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_209
انرژی ایتوان را به افراد دیگر منتقل کرد . حال اگر کسی نگاه بخیلانه و حسودانه به شما و یا اموالتان داشته باشد انرژی
منفی و مضری از روحش تراوش کرده و از طریق چشم به سمت شما روانه خواهد شد ، بنابراین چشم زخم اصولا وسیله ایست
برای دفع این امواج و تاثیرات . گفتنی است که رنگ آبی به طور کل امواج منفی را منحرف می کند . ( ویراستار )
ما بعد از صبحگاهی تمرین در حال و ، بودیم کردن صحبت او هم موهای چنان دم اسبی مرا می کشید تا
پیچی باند ام را خالکوبی و بزنم کنار ها را ببیند . به سپردم خاطر که موهایم فردا را نبندم . چندین نفر
دیگر به دنبال ما درخواست و آمدند او را . کردند تکرار
« آره . یالا . شمشیرزنی واسه ببینیم بذار ات چی . » گرفتی
چشمانشان با هیجان و خشنودی می درخشید . من یک ، بودم قهرمان هم کلاسی آن ها که ی سردسته
هایی استریگوی یاقی گروه که در تعطیلات ما را به بود کشته ، بودند انداخته وحشت . اما من چشمان
کسی را دیدم که پشت کسی ، بود ایستاده گروه که نه و خوشحال نه هیجان زده به نظر می رسید . اِدی
.
با دیدن نگاه ی خیره من غمگینی و کوچک لبخند ، زد . او . بود فهمیده
در حالی که به ، گشتم برمی بقیه طرف گفتم بچه ببخشید: « ها . بمونن باندپیچی باید اونا . دستور
. » دکتره
این باعث شد با غرغرهایی رو به رو شوم که زود جایشان را به ی درباره هایی سوال این که واقعا چطور
یک استریگوی را دادند ، کشتم . گردن زدن یکی از راه ترین محال و ترین سخت ها کشتن برای یک
. بود آشام خون
نه این که کردن حمل یک شمشیر کار بود آسانی . کاری بهترین همین بخاطر که کردن تعریف برای
، کردم دوستانم برای اتفاق این بود که شوم مطمئن به ، واقعیت نه به قتل کردن بزرگ ها چسبیده ، ام .
مدرسه روز به این و ، نبود شدنی تمام زودی لیزا با من تا قدم خوابگاهم زد . من و او از وقتی که همه
چیز در حرف برای زیادی شانس ، بود افتاده اتفاق اِسپوکان زدن بودیم نکرده پیدا . من های سوال
زیادی را بودم کرده تحمل . بعد از مراسم بود میسون ی جنازه تشییع که لیزا هم با ی خانواده رفتن
سلطنتی از آن جا در خودش های پرتی حواس گیر بنابراین ، بود افتاده او هم بیشتر از من آزادی وقت
. نداشت
بودن در کنار او باعث شد باشم داشته بهتری احساس . حتی با وجود این که هر لحظه می درون توانستم
وقتی شبیه ، باشم سرش که جسما واقعا در زنده شخص کنار ای که به اهمیت شما می . دهد
وقتی به در اتاق من ، رسیدیم یک دسته گل فریزیا را نزدیک زمین روی به در دیدم . به ، آهی همراه
کردن نگاه بدون حتی به کنار کارت آن گل معطر های را . برداشتم
وقتی قفل در را باز اونا: « پرسید لیزا کردم چی ان » ؟
اونا « از . » هستند آدریان طرف
romangram.com | @romangram_com