#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_207
، استن وقتی مربی ای که اول روز با او ، بودم جنگیده مرا در : « گفت و گرفت آغوش تو یکی الان از
مایی . همیشه می دونستم که یکی از بهترینا می شی کردم فکر. » از حال . رفت خواهم
بعد و مادرم به هایی اشک جلوی نتوانستم ، آمد سمتم که از پایین صورتم می آمدند را بگیرم . او آن ها
را پاک انگشتانش بعد و کرد را پشت گذاشت گردنم . به من . » نکن فراموش وقت هیچ: « گفت
هیچ کس و نگفت تبریک من بودم خوشحال بابتش . نبود چیزی مرگ که به هیجان خاطرش زده . شوی
بعد از غذا و نوشیدنی ، مراسم پایان سرو شد . به طرف میز خودم برای و رفتم غذا یک و غذا ظرف یک
گذاشتم انبه پنیر کیک برش . این بدون که چیزی مزه را و خوردم غذا بفهمم به بدون دیگران های سوال
این که نصفی از آن ها را دادم جواب بفهمم . مانند این بود که رباتِ رز حرکات و بودم شده از پیش
شده تعیین ای را انجام می دادم . پوست پشت خالکوبی بخاطر گردنم ها می و سوخت درون هنوز ، ذهنم
چشمان آبی آیزیا قرمز چشمان و میسون را می . دیدم
به بزرگم روز خاطر نه ، بردم نمی لذت تنها بلکه گناه احساس بیشتر می وقتی اما ، کردم که گروه
داشتم آسودگی احساس شدند پراکنده . با آمد کنارم مادرم دیگران خداحافظی . به غیر از هایش حرف
اینجا در ، مراسم از و افسردگی وقت حال خرابم در زیاد ، هواپیما با هم بودیم نکرده صحبت . هنوز هم
به این و مسخرگی احساس دلیل به خجالت احساس اندازه همان می کردم . او وقت هیچ به این موضوع
اشاره ای کوچکی بسیار چیز ولی بود نکرده در بود کرده تغییر مان رابطه طبیعی حالت . اصلا به دوست
دشمن کاملا دیگر اما.... نبودیم نزدیک شدن هم . نبودیم
جلوی وقتی در ، ساختمان نه دور چندان از جایی که اولین برای وقتی بار داد سرش زدیم حرف زدم ،
زِلسکی لرد: « گفت ، بودیم ایستاده به اینجا زودی رو میکنه ترک . منم همراهش می رم ».
« می . » دونم
نبود پرسشی جای هیچ که او می رفت . بود طور همین همیشه . نگهبان ها از موروی ها پیروی می کردند
. اول آن ها . بودند آمده
کوتاهی لحظات برای با دقت به من قهوه چشمان ، کرد نگاه ای اش بودند متفکر . اولین برای بار پس از
کردم احساس ، طولانی مدتی که چشم واقعا در چشم هم نگاه می ، کردیم با اختلاف این که او از بالا به
من نگاه می کرد . بخاطر سن هم ، بود من نیم فوت از او کوتاه تر . بودم
در : « گفت آخر با در . » دادی انجامش خوب ، جزییات گرفتن نظر
این نیمه و نصفه تعریف فقط ای ، بود ولی من بیشتر لایق از این نبودم . حالا می فهمیدم که و اشتباهات
داوری خطاهای که آیزیا ی خانه اتفاقات را تعدادی ، بودند آورده بوجود از آن ها تفصیر من ... اند بوده
تعدادی... البته اند نبوده . آرزو می کردم که می بعضی توانستم از کارهایم را اما ، بدهم تغییر می
دانستم که او راست می گفت . من کاری بهترین درآخر را که از دستم . بودم داده انجام آمد برمی
به او گفتم استریگوی کشتن: « به اندازه ای که فکرشو می . » نبود جذاب کردم
romangram.com | @romangram_com