#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_205
میا گفت . « بود تو می خواستی منو ببینی . » ندادم یپاسخ . به او نگاه نکردم چی احتیاج به به چی ... . «
» ؟ داری
نمی دانستم به چه چیزی احتیاج دارم . نمی دانستم چه کاری باید انجام دهم . سوزش در چشمانم به
طور غیر قابل تحملی زیاد شد و من به صورت خودکار آن را می شناختم ، داشتم گریه می کردم . هق
هق های دردناک بزرگی بدنم را در بر گرفتند . اشک هایی که من آن قدر طولانی عقب نگه داشته بودم
سرانجام بر روی صورتم جاری شدند . ترس و اندوهی که من از رها کردن احساسات خودم امتناع می
کردم سرانجام با سوزش در سینه ام منفجر شدند . به ندرت می توانستم نفس بکشم .
مادرم بازوانش را دورم حلقه کرد ، و من صورتم را در سینه اش پوشاندم ، در حالی که حتی شدیدتر از
قبل هق هق می کردم .
در حالی وا که محکم تر مرا بقل می کرد ، به آرامی گفت : « ، می دونم درک . » می کنم
مولینجای مراسم روز من بود شده گرم هوا . در ، حقیقت به بود گرم قدری که محوطه درون های برف
شروع به آب ، بودند کرده شدن به نقره باریک های جوی شکل ای از سنگی ساختمان های گوشه
پایین آکادمی می ریختند . زیادی ی فاصله زمستان با بنابراین ، داشت شدن تمام می دانستم که همه
چیز طی دوباره آینده روز چند یخ می زنند . به احساس الان ، هرحال این را داشتم که همه زمین ی در
حال . است کردن گریه
من با کبودی ها های خراش و جزیی از حادثه سالم جان اِسپوکان ی به در بودم برده . ناشی سوختگی از
سیمی دستبند ذوب بود جراحتم بدترین شده . هنوز اما هم سختی زمان را با هضم هایی مرگ کردن که
و شده باعث یا هایی مرگ که ، بودم دیده می گذراندم . می خودم بیشتر کمی خواستم را توپ مثل
گوشه ای جمع کنم و با هیچ کس بجز شاید ، لیزا حرف ، نزنم . برگشتنم روز چهارمین اما به ، آکادمی
مادرم مرا گفت و کرد پیدا که است هایم خالکوبی گرفتن وقت .
لحظه چند طول کشید تا درک کنم او ی درباره چه صحبت چیزی می کند . فهمیدم بعد که به خاطر
کشتن دو ، استریگوی دو مولینجا خالکوبی می گرفتم . هایم خالکوبی اولین . . بود کرده گیجم فهمیدنش
همه زندگی ی ام ، آن هم با در نظر آینده زندگی گرفتن ام به عنوان یک گرفتن انتظار همیشه ، نگهبان
خالکوبی ها را می . کشیدم آن ها را افتخار ی نشانه می دیدم . ؟ الان اما آن ها یاد بودند چیزهایی آور
که می . کنم فراموش خواستم
مراسم در ، نگهبانان ساختمان درون بزرگی اتاق که مهمانی و جلسات برای ها از آن استفاده می شد ،
افتاد اتفاق .
آن هیچ اتاق چیز بجز یک بزرگ ناهارخوری اتاق در نگهبان مانند درست اما ، نبود مجموعه ها به درد
بود کارآمد و بخور . خاکستری فرش با مایل های سایه به آبی ، شل بود شده بافته محکم و . دیوارهای
ساده ، سفید ی عکس ولادیمر سنت سفید و سیاه های را بین سال مختلف های نگه بودند داشته . هیچ
romangram.com | @romangram_com