#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_204

گذاشت . مستقیما به جلو خیره شده بودم ، داشتم جزییات صندلی رو به رویی ام را بررسی می کردم .
یک نفر در کنار من نشست و پتویی را بر روی شانه هایم انداخ . بعد ت متوجه شدم که چقدر بد در حال
لرزیدن بودم . به زحمت لبه های پتو را کشیدم .
گفتم : « » ؟ اینقدر سردمه یمن چطور . سردمه
میا پاشخ داد : « » . شوک هستی توی
برگشتم و به او نگاهی انداختم و در همان حال موهای فر بلوند و چشمان آبی بزرگش را بررسی می
کردم . چیزی با مشاهده ی او خاطراتم را از بند رها می کرد . همه چیز به عقب واژگون می ش . من د
چشمانم را برای بسته شدن به هم فشردم .
« ، اوه خدایا » آه کشیدم . چشمانم را باز کردم و بر روی او متمرکز شدم . « تو منو نجات دادی ... وقتی
آکواریوم ماهی رو منفجر کردی نجات دادی . ن جون منو باید این کار رو انجام می دادی . تو نباید بر می
» . گشتی
. بالا انداختای او شانه « تو هم نباید دنبال شمشیر می رفتی » .
نکته ی منصفانه . به او گفتم : « . متشکرم کاری که تو کردی ... حتی فکرشم . زیرکانه بود . نمی کردم
»
« درباره ش از قبل چیزی نمی دونستم » ، او در فکر فرو رفت ، در حالی که به طور غمگینی لبخند می
زد ادامه داد : « آب خیلی هم یه سلاح به حساب نمیاد » ؟، یادته
جلوی خندیدنم را گرفتم ، حتی با وجود اینکه واقعا کلمات گذشته ام را خنده دار نمی دانستم . . دیگر نه
جام گفتم : سران « آب یه سلاح بزرگه . وقتی که برگردیم ، باید روش های استفاده از اون » . و تمرین کنیم
صورتش روشن شد . حریصانه بودن از چشم هایش می تابید . « این رو دوست دارم . بیشتر از هر چیز
» . دیگه ای
« متاسفم ... درباره ی مادرت . » متاسفمواقعا
میا به سادگی سر . « تکان داد ی خوش شانسی که هنوز مادرت . نمی دونی و داری چقدر خوش شانسی » .
من برگشتم و دوباره به صندلی خیره شدم . کلمات بعدی ای که از دهانم خارج شدند مرا تکان دادند : «
آرزو می کنم که اونم اینجا بود » .
او گفت : « » . اون اینجاست صدایش شگفت زده بود اون . « با گروهی بود که به خونه حمله کردن . تو
» ؟ اونو ندیدی
سرم را تکان دادم .
ما به سکوت فرو رفتیم . میا بلند شد و رفت بعد. یک دقیقه ، کس دیگری در کنار من نشست . نیازی
نبود که او را ببینم تا بدانم از قبل می دا . چه کسی است . نستم
مادرم گفت : « رز ، در زندگی ام برای یکبار » ، او از خودش نامطمئن به نظر می رسید ، ترسیده . شاید

romangram.com | @romangram_com