#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_203
صدا دوباره صحبت کرد ، صدایی که روحم آن را در هر جایی می شناخت . با مکث ، سرانجام به خودم
اجازه دادم که از اطرافم آگاه بشوم ، به جزییات اجازه دادم که در ذهنم . نفوذ کنند به چشمانم اجازه
دادم تا بر روی چهره ی مردی که آنجا ایستاده بود تمرکز کنند . چشمان قهوه ای دیمیتری ، مهربان و
ثابت ، به من نگاه می کردند .
او گفت : « .چیزی نیست همه چیز خوب می شه . می تونی شمشیرو بندازی . »
همانطور که برای نگه داشتن قبضه ی شمشیر می جنگیدم ، دستانم حتی شدیدتر نمی . « دنداز قبل لرزی
تونم . بیرون آمدند آورکلمات درد » . « نمی تونم اونو تنها ولش کنم . من باید از اون محافظت کنم » .
« محافظت کردی . دیمیتری گفت » ،
شمشیر از دستانم افتاد ، در حالی که با صدای تلنگی بر روی کف چوبی فرود می آمد . به من هم
دنبالش ، روی چهار دست و پا افتادم ، دلم می خواست گریه کنم ، اما هنوز برای گریه کردن ناتوان بودم
.
بازوهای دیمیتری به دور من پیچیدند و کمک کردند بلند شوم . صداهای همهمه ی جمعیت در اطراف
ما بلند شد ، و یکی بعد از دیگری ، مردمی را که می شناختم و اعت بهشان ماد داشتم را تشخیص می دادم
. دیمیتری مرا به سمت در کشاند ، اما من باز هم از حرکت کردن امتناع کردم . دست نمی توانستم .
هایم پیراهنش را به چنگ زدند ، که به پارچه نفوذ کرد . در حالی که هنوز یک بازویش را دور من نگه
داشته بود ، موهایم را از صورتم به عقب زد . سرم را به سینه اش دادم و او تکیه در حالی که چیزی را
به زبان روسی زمزمه می کرد ، به نوازش موهایم ادامه داد . یک کلمه هم از آن نفهمیدم ، اما لحن
آرامش مرا تسکین می داد .
نگهبانان داشتند در سرتاسر خانه پخش می شدند و آن را ذره به ذره بازرسی می کردند آنها . دو نفر از
به ما نزدیک شدند و کنار جسدهایی زانو زدند که من از نگاه کردن به آنها امتناع می کردم .
« اون این کار رو انجام داده ؟ هر دوی اون ها »رو ؟
« اون شمشیر سال هاست که تیز نشده بوده » !
صدای مضحکی در گلویم پیچید . دیمیتری شانه ام را به طور تسلی بخشی فشار داد .
صدای زنی را شنیدم که پشت سر او گفت : « اونو از اینجا ببر بیرون ، بلیکوف ، » صدایش آشنا بود .
دیمیتری دوباره شانه ام را فشار داد ، ر زودباش. « زا » . . وقت رفتنه
این بار ، حرکت کردم . او هنگامی که هر قدم دردناک را بر می داشتم ، مرا در بر گرفته بود را به م .
از بیرون خانه هدایت کرد . ذهنم هنوز هم برای پذیرفتن چیزی که اتفاق افتاده بود مبارزه می کرد . نمی
توانستم هیچ کاری بیشتر از دنبال کردن مسیرهایی که اطرافم بودند انجام بدهم .
سرانجام به یکی از جت های آکادمی رسیدم . موتورها در اطراف ما می غریدند ، همانطور که هواپیما از
روی زمین بلند می شد . دیمیتری چیز کوتاهی را درباره ی برگشتن زمزمه کرد و مرا در صندلی ام تنها
romangram.com | @romangram_com