#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_202
« »نه ، با صدای گرفته ای گفتم . « نمی تونم اونو ترک کنم . استریگوی های دیگه ممکنه بیان ... »
چشمانم می سوختند ، مثل اینکه نا امیدانه می خواستم گریه کنم . نمی توانستم با اطمینان بگوی . شهوت م
خون هنوز در درون من شعله می کشید ، خشم و دیوانگی تنها احساساتی بودند که . لایقش بودم
« رز ، ما برای اون بر می گردیم . اگه استریگوی های دیگه بیان بوریم ، ما مج . » بریم بیرون
در حالی که حتی به او نگاه هم نمی کردم پاسخ دادم : « نه ، من اونو ترک نمی کنم . من اونو تنها نمی
با دست آزادم . » ذارم ، موی میسون را نوازش کردم .
« »رز ...
من سرم را به تندی تکان دادم ! برو بیرون. « » سر او جیغ کشیدم رو تنها بذ و ما برو بیرون: « ار » .
او چند قدم به جلو برداشت و من شمشیر را بالا بردم . . خشکش زد
« . « من تکرار کردم » ، برو بیرون برو و بقیه رو پیدا کن » .
به آهستگی میا به طرف در برگشت . او قبل از این که به بیرون بدود برای آخرین بار با نگاهی نا امیدانه
. نگریستبه من
فرما شد سکوت حکم و فشار دستم را بر روی شمشیر کم کردم ، با این حال از رها کردنش ممانعت
کردم . بدنم به طرف جلو خم شد سرم را ب و ر روی سینه ی میسون گذاشتم . نسبت به همه چیز بی
شدم توجه : نسبت به دنیای اطرافم و نسبت به خود زمان . ممکن بود ثانیه ها گذشته باشد . ممکن بود
نمی دانستم . گذشته باشد ساعت ها . هیچ چیزی نمی دانستم به جز اینکه من نمی توانستم میسون را
تنها بگذارم . در وضعیت دگرگون شده ای قرار داشتم ، وضعیتی که به سختی وحشت و غم گه می را ن
نمی تو داشت . انستم باور کنم که میسون مرده است . نمی توانستم باور کنم اندکی قب فرا ل مرگ را
خواندم من از تصدیق . تا وقتی که کردن هر کدام امتناع می کردم ، می توانستم وانمود کنم که آنها
اتفاق نیفتاده اند . سرانجام صدای گام ها و آواهایی به گوش رسید و من سرم را بلند کردم . مردم از
میان در به داخل ریختند ، تعدادشان بسیار بودزیاد . واقعا نمی توانستم هیچ کدام از آنها را تشخیص
بدهم . احتیاجی هم به این کار نداشتم . آنها تهدید بودند ، تهدیداتی که من باید میسون را از آنها در
امان نگه می داشتم . دو نفر از آنها به من نزدیک شدند ، و من در حالی که شمشیر را بالا می بردم و آن
را محافظانه در مقابل جسدش نگه می داشتم ، به سرعت بلند شدم .
هشدار دادم : « عقب بمونین ... ازش دور وایستین . »
آنها به آمدن ادامه دادند .
فریاد زدم : « »عقب بمونین ! آنها متوقف شدند . همه . به جز یک نفر
« رز ، » صدای آرام و لطیفی . « آمد شمشیر رو بنداز » .
دستانم تکان خوردند . آب دهانم را قورت دادم . » دور شو ازمون. «
« رز . »
romangram.com | @romangram_com